محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)

87

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)

طوفانى سخت از اندوه و غم او را احاطه كرد و كوران اين تشويش و اضطراب دامان زندگى آنان را نيز در بر گرفت ، محيط آرام و سكوت دلپذير آنان را درهم شكست و پريشانى خاطر بر ساره مستولى شد ، غم و اندوه ، ابر تاريكى در مقابل ديدگان ساره بوجود آورده بود و او ديگر طاقت ديدن اسماعيل و تحمل هاجر را نداشت . اكنون كانون قلب ساره منقلب و در تشويش است : افسوس مىخورد ، محزون است و خود را سرزنش مىكند . ساره دارويى براى درمان روح خود نمىيابد و براى بهبودى درد خود غير از جدايى اسماعيل و هاجر راهى ندارد ، پس در فكر تبعيد اين مادر و فرزند افتاد و بدنبال همين فكر بود كه از شوهر خود خواهش كرد هاجر و طفل او را به دورترين مكانها و به جايى ببرد كه صداى اين مادر و فرزند به گوش او نرسد و از عذاب ديدن آنها در امان باشد . تبعيد هاجر و اسماعيل ! به دنبال درخواست ساره ، ابراهيم به فرمان الهى خواهش او را پذيرفت و اميد او را برآورد . ابراهيم سوار مركب خود شد و فرزند و مادر را نيز همراه خود بر آن سوار كرد و به راهنمايى و اراده خدا رهسپار گشت ، به لطف خدا صداى آواز حدى « 1 » به گوش آنها مىرسيد و آنان اميدوار به حركت خود ادامه مىدادند . راه طولانى بود تا بالاخره در جايگاه امروزى خانه خدا ( مكه ) ايستادند . هاجر و طفلش در اين صحراى خشك پياده شدند . ابراهيم كودك و مادر او را در اين بيابان سوزان و بىآب و علف رها كرد . اين مادر و فرزند ضعيف غير از كوله‌بارى كه مختصرى خوراك در آن بود و مشكى كه مقدار ناچيزى آب در آن بود ، چيزى نداشتند جز قلبى سرشار از اميد به خدا و روحى آراسته با ايمان كه تنها سرمايه آنها بود . آنگاه كه ابراهيم عليه السّلام قصد بازگشت نمود و هاجر و فرزندش را در آن بيابان به خدا سپرد و قدم در راه بازگشت نهاد ، هاجر به دنبال او آمد تا به او رسيد و با يك دست

--> ( 1 ) . حدى ( به ضم حا و كسر دال ) آوازى است كه ساربان براى شترهاى خود مىخواند تا بيشتر راه بروند . مترجم .