محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)

88

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)

دامن ابراهيم و با دست ديگر مهار حيوان او را گرفت و رو به ابراهيم كرد و گفت : اى ابراهيم به كجا مىروى ؟ ما را در اين وادى وحشتناك و بىآب و علف به اميد چه كسى مىگذارى ؟ هاجر مصمم بود مهر ابراهيم را نسبت به خود برانگيزد و شايد در اين موقع اشاره به كودكش كرد و ابراهيم را به حق طفلش سوگند داد كه درباره او رحم كند و به وسيله پارهء جگر ابراهيم خواست تا عواطف او را تحريك كند . هاجر اميدوار بود كه ابراهيم اين مادر و فرزند را در گرسنگى و تشنگى مرگ‌آور رها نسازد . هاجر گاهى از ابراهيم مىپرسيد : چه كسى اين مادر و فرزند را از حمله گرگها و خطر درندگان محافظت مىكند ؟ ! چگونه مىتوانيم حرارت سوزان خورشيد و گرماى طاقت‌فرساى اين بيابان برهوت را تحمل كنيم ؟ ! هاجر ، چون ابر بهارى سيل اشك را پيش پاى ابراهيم جارى ساخت و سرشك گرم خود را بر زمين روان كرد و اميد داشت كه ابراهيم عليه السّلام تضرع و زارى او را پاسخ دهد و بر حال او و طفل عزيزش رحم كند ولى ابراهيم به گفتهء هاجر گوش نكرد و قلب او متأثر از حال هاجر نشد ، بلكه با صراحت و به وضوح گفت : عمل من به دستور خدا و امر اوست و چاره‌اى جز تسليم در برابر حكم الهى ندارم . آنگاه كه هاجر درك كرد حوادث زندگى او به دستور خدا رقم مىخورد ، از بحث با ابراهيم دست برداشت و تسليم تقدير الهى شد و به رحمت خدا اميدوار گشت و گفت : خداى يكتا ما را فراموش نمىكند . ابراهيم عليه السّلام دست از زن و فرزند شست و از آن سرزمين كوچ كرد ولى از يك طرف نگرانى و ترس گامهاى او را سست مىكرد و از طرفى ايمان و اعتماد به خداى يكتا او را به پيش مىراند . جاى ترديد نيست كه اكنون ابراهيم عليه السّلام از دورى پارهء جگر خود در سوز و غم و اندوه ، حسرت مىخورد و از فراق جان خود و وداع اولين فرزند خويش كه چشمهاى او را در سن پيرى روشن ساخته ، در تب‌وتاب است . صداى ناله‌هاى جانسوز ابراهيم به آسمان مىرسد و بغض گلويش را گرفته است ولى ابراهيم در پيشگاه خداوند و در مقام نبوت ، در مقابل حكم خدا صبور و تسليم تقدير الهى بود ، ابراهيم براى اطاعت امر خدا به وطن خود بازگشت و همسر و فرزند يگانه خود را در