محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)

84

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)

شام را به قصد مصر ترك كند . در اين سفر ساره همسر ابراهيم نيز همراه او بود . ابراهيم در عصرى وارد مصر شد كه زمام امور مصر به دست يكى از سلاطين عماليق عرب بود . و اين دودمان چندين سال ، روش استبدادى را پيشهء خود ساخته بودند و بر مردم حكومت مىكردند . ساره داراى جمالى خيره‌كننده بود و يكى از درباريان ناپاك سلطان ، زيبايى ساره و حسن و جمال او را به اطلاع پادشاه رساند و او را فريفتهء جمال ساره ساخت و به تصاحب ساره ترغيب و تشويق كرد . بارى تعريف اين مامور ، تمايلى در دل سلطان ايجاد و قلب او را تحريك كرد ، لذا ابراهيم را احضار و از او سوال كرد : با ساره چه نسبتى دارى ؟ چه نوع خويشاوندى بين تو و او وجود دارد ؟ ابراهيم مقصود او را دريافت و حاجت وى را فهميد ، لذا ترسيد اگر به او بگويد ساره همسر من است قصد جانش كند و براى دست‌يابى به ساره آن طرح را به اجرا گذارد و پس از من ، ساره را به خود اختصاص دهد و به ازدواج خود وادارش سازد . در پى همين فكر بود كه ابراهيم عليه السّلام گفت : « اين زن خواهر من است . » زيرا همان‌طورىكه بشر از جهت نسب و خويشاوندى مىتوانند خواهر و برادر باشند از جهت دين ، زبان و انسانيت نيز مىتوانند خواهر و برادر يكديگر باشند . زمامدار مصر كه پنداشت ساره شوهر ندارد ، به مامورين خود دستور داد كه آن زن را به كاخ وى ببرند تا نقشه پليد خود را در مورد او اجرا كند . ابراهيم عليه السّلام فورا نزد همسر خود بازگشت و او را از جريان امر آگاه ساخت و از او خواست كه حرف او را تصديق كند و بگويد خواهر ابراهيم هستم تا اظهارات او تاييد گردد . سپس ابراهيم عليه السّلام همسر خود را تسليم تقدير الهى كرد و از خدا خواست تا به لطف خود از او نگهدارى و مراقبت نمايد . « 1 »

--> ( 1 ) . مورخين شيعه مىنويسند ابراهيم حاضر نشد همسر خود را رها كند و به همراه وى به كاخ سلطنتى مصر رفت تا او را نجات دهد ؛ ولى مورخين اهل سنت گاهى پا را فراتر نهاده مينوسند ، ابراهيم به زينت ساره پرداخت و با دست خود او را تقديم زمامدار مصر نمود . با اين بيان روشن مىشود كه بيان معتدل داستان همان است كه در متن كتاب آمده است . مترجم .