محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)

82

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)

ابراهيم گفت : « اگر پروردگار من ، مرا هدايت نكند ، من از قوم گمراهان خواهم بود . » « 1 » ابراهيم كه اين سخن را گفت تا به آنان بفهماند كه خداى يكتا سرچشمهء هدايت نشده است و توفيق رهايى از شك و ضلال ، به دست اوست . آنگاه كه ابراهيم عليه السّلام سكوت قوم را در مقابل تعرض به خدايانشان ديد و دريافت كه از اهانت نسبت به خدايانشان چشم‌پوشى مىكنند ، به طريق روشن‌ترى به كنايه زدن به خدايانشان پرداخت و با ابراز نارضايتى براى آنها روشن ساخت كه روحش متزلزل و فكرش ناراحت است و هنوز طريق حق را نيافته و به آن هدايت است . ابراهيم عليه السّلام به آنان وانمود كرد كه در طريق جستجوى خداى خويش و كشف حقيقت نااميد نيست و به نجات از اين گمراهى اميد فراوان دارد تا شايد انوار هدايت شب تاريك و ظلمانى او را منور سازد ، زيرا آنچه را كه قوم پرستش مىكنند ، مخلوقى در حركت است و نفع و ضررى را مالك نيست . با طلوع سپيده دم ابراهيم خورشيد را در حال نورافشانى ديد ، به گونه‌اى كه شعاع آن در هرجا گسترده و جهان را لباس زرين پوشانده است و اين خورشيد است كه زمين را سرشار از حيات و زندگى ساخته و به سرتاسر جهان نور و روشنايى بخشيده است ، لذا گفت : اين خورشيد ، پروردگار من است ، خورشيد از تمام ستارگان بزرگتر و نفعش زيادتر و مقامش والاتر است ولى چون غروب فرا رسيد و خورشيد نيز مانند ساير ستارگان ناپديد و از چشم عبادت‌كنندگان خود پنهان گشت ، ابراهيم آنان را به شرك متهم ساخت ، و داغ كفر بر پيشانى آنان نهاد و گفت : من از آنچه شما براى خدا شريك قرار مىدهيد ، بيزارم . اين ستارگانى كه مكانشان عوض مىشود و حال آنان تغيير مىكند ، بايد آفريننده‌اى داشته باشند كه آنان را اداره كند و حركت دهد . خدايى وجود دارد كه آنان را به طلوع و غروب وامىدارد و حركت مىدهد اين ستارگان كذايى شايستهء پرستش و سزاوار احترام و تعظيم نيستند .

--> ( 1 ) . سوره انعام ، آيه : 77 « لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي . . . » .