محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)
146
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)
شما يوسف را به سوى خويش دعوت كرديد و به او نسبت ناروا داريد ؟ زنان دربار ديدند ديگر نمىتوانند منكر حقيقت شوند ، با كمال صراحت حقيقت را آشكار ساختند و گفتند ، پناه بر خدا كه هيچگونه رفتار ناشايستى از يوسف ديده باشيم . چيزى كه ما شاهد آن بوديم تنها عفت و پاكدامنى او بود و وجود او از هرگونه تهمت ناروا به دور است . زليخا كه روزها و سالها از ماجرايش گذشته بود گفت : اكنون كه حق آشكار شد بدانيد كه من يوسف را به سوى خويش دعوت كردم و به خاطر عشق سوزانم به او ، بازويش را گرفته و به سوى خود كشاندم ، زيرا او جوانى خوشسيما ، زيبا و نورانى بود . اندام موزون او همواره در نظر من مجسم و قلب من اسير او بود و نتوانستم خود را از اين بند برهانم . ناچار او را به سوى خويش خواندم ، اما او اعتنايى نكرد ، دعوتش كردم نپذيرفت ، يوسف حرمت مرا رعايت كرد و حافظ دستورات پروردگار خويش و به همسر من وفادار بود . اينك من با كمال صراحت مىگويم ، يوسف عفيفترين مردان و پاكدلترين مردم است ، او درحالىكه بىگناه است درد و رنج زندان را تحمل كرد . من بودم كه يوسف را به زندان افكندم و او را به اين عذاب دردناك گرفتار ساختم . اين است حقيقتى كه اكنون مانند روز روشن و همچو نور خورشيد عيان است و من در مقابل پادشاه و درباريان و اطرافيان او ، به آن اعتراف مىكنم . من اعتراف كردم تا يوسفى كه در زندان است بداند كه من او را متهم به ننگ نكرده و تهمتى به او روا نداشتم . من قبلا نيز به زنان مصر با كمال صراحت گفته بودم كه من يوسف را به سوى خويش دعوت كردم ولى او خوددارى كرد و اكنون بار ديگر اعتراف مىكنم كه من او را به سوى خويش خواندم اما يوسف مرا ناكام گذاشت و اعتنايى نكرد ، اين اعتراف را كردم تا يوسف بداند كه من ، در غيابش به او خيانت نكردهام « و خدا نيرنگ خيانتكاران را به هدف نمىرساند . » « 1 »
--> ( 1 ) . سوره يوسف ، آيه : 52 « ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ . . . »