محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)

140

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)

بعلاوه خدا به يوسف در برابر تحمل شدايد وعدهء پيغمبرى داده و آرزوى رسالت را در او پرورانده است . چه مقامى از اين بالاتر و چه عزتى از اين رفيع‌تر ، با اين اميد ، او چه باكى از زندان و شكنجه و قيدوبند دارد . سالهاى پىدرپى يوسف عليه السّلام در زندان ماند ، او در زندان به ديدار مريضان و همدردى با ضعيفان و نصيحت خيره‌سران مىپرداخت و گمراهان را ارشاد مىكرد . هر روز دفترى از علم و معرفت و خرد خود را بر آنها مىگشود . و از سرچشمهء علم و فضل خود ، آنان را سيراب مىساخت ، تا اينكه در اثر اخلاق و رفتار نيكوى او زندانيان نيز شيفته و علاقمند به او شدند و در تنهايى و ناراحتى به يوسف پناه مىبردند تا درد و اضطراب آنها را درمان كند . همزمان با زندانى شدن يوسف عليه السّلام ، دو جوان ديگر از درباريان ، كه يكى ساقى و ديگرى انباردار او بود نيز به زندان افتادند . اين دو جوان نيز رنج زندان و ذلت اسارت را همراه يوسف چشيدند ، تا اينكه يك شب خوابى ديدند كه آنان را مضطرب كرد ، لذا با روحى افسرده و خاطرى آزرده نزد يوسف شتافتند تا از تعبير خواب خويش مطلع شوند و از او راهنمايى و مدد بگيرند . ساقى گفت : من در رؤيا خود را در باغى از درخت مو ديدم كه اين درختها روى باغ را پوشانده بود ، در اين باغ زيبا و سبز گويا جام سلطان در دست من بود و من از انگورهاى باغ در آن جام مىفشردم . انباردار گفت : اما من ! گويا طبقى را روى سرم داشتم كه اقسام نانها و طعام داخل آن بود و دسته‌اى از پرندگان روى طبق نشستند و غذاها را ربوده و به مكان نامعلومى بردند . اينك با فضل و معرفت و تدبيرى كه در تو سراغ داريم ؛ آيا ما را از تعبير خواب خود آگاه مىسازى ؟ ! يوسف عليه السّلام فرصت را غنيمت شمرد . اما قبل از آنكه دو جوان دربارى به يوسف عليه السّلام مراجعه كنند ، خدا يوسف را به رسالت فرمان داده بود و آنچه به او وعده داده بود به وى عطا كرد . خدا به يوسف