محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)
141
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)
دستور داد كه وظيفه پدران خويش را در دعوت به توحيد و افروختن نور ايمان تعقيب كند . يوسف در محيط زندان به پيشرفت دعوت و نفوذ بيانش اميدوار بود . او در بين بيچارگانى كه فقر روحشان را صيقل داده و ستمديدگانى كه مظلوميت آنها را به خدا نزديكتر كرده زندگى مىكند و اين دو دسته از مردم ، براى پذيرش حق و هدايت و ارشاد استعداد بيشترى دارند . همانطور كه يوسف عليه السّلام خود را براى تبليغ و ابلاغ دين توحيد آماده مىساخت ، ناگهان آن دو جوان براى تعبير خواب خود نزد يوسف آمدند . يوسف فرصت را غنيمت شمرد و از اين فرصت براى تبليغ دين خود بهره جست و زندانيان را مخاطب قرار داد و گفت : در وراء بتهايى كه مىپرستيد و به آنها تقرب مىجوييد ، خدايى وجود دارد كه به من وحى كرده شما را به سوى او راهنمايى و ارشاد كنم . به شما بگويم « رع » و « أبيس » « 1 » و هر مجسمه يا بت ديگر فقط مخلوق خيالات شما و پدرانتان هستند و شما براى پرستش و ستايش آنها هيچگونه دليل و برهانى نداريد . اگر مايليد دليلى بر صحت گفتار من بدست آوريد و برهانى براى صدق دعوت من پيدا كنيد ، به تعبير خواب اين دو جوان توجه كنيد ، اگر به حقيقت پيوست ، بدانيد كه من از عالم غيب وحى مىگيرم ، آنگاه گفت : يكى از اين دو جوان به زودى از زندان آزاد مىگردد و به شغل سابق خود گمارده و ساقى سلطان مىشود و بين وى و نديمان او قرار مىگيرد ، ولى جوان ديگر به زودى به دار آويخته مىشود و لاشخوران به سر و صورت او هجوم مىبرند . من اين تعبير را برحسب تعليم وحى بدست آوردم ، نه از راه غيبگويى و يا منجمى و امثال آن . آنچه گفتم از پروردگارم آموختهام و من دين مردمى را كه به خداى يكتا ايمان نمىآورند و به رستاخيز كافر باشند ، قبول ندارم . يوسف عليه السّلام از صحت تعبير خود آگاه بود و يقين داشت پيشگويى او واقع مىگردد . ازاينرو چون مىدانست ساقى آزاد مىشود به او گفت : چون از زندان خارج شدى و به كاخ سلطنتى و جايگاه خود بازگشتى ، به پادشاه بگو كه مظلومى بىگناه و متهمى بىتقصير در زندان تو در غل و زنجير بسر مىبرد .
--> ( 1 ) . رع ، علامتى از خورشيد و أبيس ، علامتى از گوساله بود كه خدايان قديم مصريان بودند .