محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)

124

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)

يوسف از جلو چشم و قلب من دور گردد ، غم و غصه مرا فرامىگيرد . من نمىتوانم يوسف را از آغوش مهر و سايهء محافظت خود دور ببينم . من مىترسم شما يوسف را ببريد و از او غافل شويد و گرگ از اين فرصت استفاده كند ، به او حمله كند و او را از بين ببرد . در اين صورت است كه براى من اندوهى ابدى ، قلبى سوزان و چشمى گريان به يادگار خواهيد گذاشت . برادران يوسف گفتند : آيا چنين چيزى ممكن است ؟ ما جوانانى نيرومند و قوى هستيم . اگر چنين پيشامدى اتفاق افتاد ، يقينا ما مردمى زيانكار خواهيم بود . يعقوب گفت : در صورتى كه با جان و دل از او مراقبت و همچون چشمهاى خويش از او محافظت نماييد ، در بردن او اجازه داريد و خدا در اين امر بر شما احاطه دارد . پيراهن خون‌آلود با طلوع خورشيد ، برادران يوسف او را به همراه خود روان كردند . آنها راه چاه را پيش گرفتند و هنوز به چاه نرسيده بودند كه از مقصد خود پرده برداشتند و كينه ديرينهء آنان آشكار گشت . دلهايشان سخت و قلبهايشان سياه شد . پيراهن يوسف را از تنش خارج كردند و او را به چاه انداختند تا دست تقدير ، سرنوشت او را تعيين كند و در اين حال ناله و زارى يوسف و اشكهاى روان او در دل برادران ترحمى ايجاد نكرد . برادران يوسف فكر كردند ، با انداختن يوسف به چاه مشكلات روانى خود را درمان مىكنند و آتش حسد و كينه‌هايشان خاموش مىشود و از اين پس قلب پدرشان به مهر و محبت آنان اختصاص خواهد داشت و نظر يعقوب تنها متوجه ايشان خواهد بود . برادران يوسف گمان كردند كه با گذشت ايام ، يوسف فراموش مىشود و دوستى آنان جاى عشق يوسف را در قلب يعقوب پر مىكند ، ولى دست تقدير مكر و حيله برادران يوسف را خنثى و نقشه‌هاى آنان را برآب مىكند و سرانجام همان خواست خداست كه به وقوع مىپيوندد .