محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)

125

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)

آنگاه كه خورشيد عالمتاب انوار طلايى خود را از روى زمين جمع كرد و تاريكى همه جا را فراگرفت ، برادران يوسف با ظاهرى غمگين و افسرده نزد پدر آمدند و با مكر و حيله شروع به صحنه‌سازى كردند ، به دروغ‌گويى و گريه‌هاى ساختگى متوسل شدند . برادران يوسف فكر مىكردند مكر و حيله و صحنه‌سازى آنها مىتواند ادعايشان را اثبات كند . لذا پيراهن يوسف را به خون آغشته كردند ، با اين تصور كه اين پيراهن خون‌آلود مىتواند دليلى بر صحت ادعاى ايشان باشد . آنها به پدر گفتند : پدرجان ! آنچه كه از آن مىترسيدى و بيم داشتى واقع شد . زمانى كه ما يوسف را پيش اثاثيه خود گذاشتيم و جهت انجام مسابقه به كنارى رفتيم و گمان نمىكرديم كه گرگ قصد يوسف را كند و به فكر آزار او باشد ، ولى گرگ يوسف را تنها يافت و به او حمله كرد و وى را به قتل رسانيد و او را خورد . كشته شدن يوسف اندوهى جاودان و ديده‌اى گريان براى ما باقى گذاشت و قلب ما را به درد آورد . اكنون اين اشكهاى ما است كه بيرون مىجهد و اين پيراهن خون‌آلود يوسف است ، اگرچه ما راست مىگوييم ولى گمان نمىكنيم كه به صدق گفتار ما يقين پيدا كنى . يعقوب عليه السّلام كه حيله و مكر آنان را دريافته و بابصيرت وافر نقشهء آنان را درك كرده بود و مىدانست كه خدا براى يوسف هدفى دارد و تقدير الهى به زودى در مورد او جارى مىشود . به آنان گفت : جهالت و هواى نفس بر عقل شما غلبه كرد و حسادت ، شما را به گناه واداشت ، ولى من صبر و استقامت پيشه مىكنم تا حقيقت امر روشن و عاقبت نقشهء شما آشكار شود و از خدا بر آنچه مىگوييد ، مدد و استعانت مىطلبم . يوسف عليه السّلام در چاه « * » اكنون تاريكى چاه يوسف را دربرگرفته است . سكوت و وحشت مرگبار چاه ، يوسف را دچار هراس كرده است . سختى جانكاهى متوجه اين جوان معصوم شده تا

--> ( * ) . برادران يوسف كه قصد كشتن او را نداشتند و يا حد اقل حاضر نبودند كه اين كار را به دست خود انجام دهند ، يوسف را در غيابهء چاه انداختند ( غيابهء چاه ، فضاى وسيعترى از دهانهء چاه است كه در بالاى سطح آب ايجاد مىكنند تا به سهولت آب از چاه بردارند . ) تا شايد رهگذران او را با خود ببرند .