محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)
123
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)
يعقوب پيغمبر و بازماندگان ابراهيم خليليم ، ما عقل و دين داريم . كشتن مورد تأييد عقل نيست و دين نيز آن را منع مىنمايد . يوسف جوانى است كه دامنش از گناه پاك است و جرمى را مرتكب نگرديده و دست به كار ناشايستى نزده است . اگر شما تصميم قطعى داريد كه بهطور دستهجمعى او را از صحنه زندگى بيرون برانيد ، چاه بيت المقدس جاى مناسبى است . رهگذران شب و روز از اين منزلگاه در گذرند ، شما يوسف را در اين چاه بيندازيد تا قافلهاى كه از اين سرزمين عبور مىكند او را بگيرد و به هر كجا مىخواهد ببرد . بدين طريق ما به مقصود خود رسيدهايم ، يوسف را از خود راندهايم و از ننگ و عار و گناه كشتن او نيز نجات يافتهايم . برادران رأى يهودا را پذيرفتند و شبهنگام بر اجراى آن تصميم گرفتند تا نقشهء خود را عملى سازند . اجراى نقشه عليه يوسف عليه السّلام آنگاه كه صبح طلوع كرد برادران يوسف نزد پدر رفتند ، هواى نفس ، مكر و خدعه را بر ايشان زينت مىداد و شيطان هم پيوسته آنان را وسوسه مىكرد . فرزندان يعقوب به پدر گفتند : اى پدرجان : يوسف برادر و پارهء تن ماست ، چرا ما را امين يوسف نمىدانى ؟ ! ما همه فرزندان توييم . مهر تو بر سر همه ما سايه افكنده و رشتهء حب تو ، ما را به هم پيوسته است . آيا اجازه مىدهى كه فردا يوسف را براى گردش ، همراه خود به بيرون شهر ببريم تا در خارج شهر از آسمان صاف ، خورشيد درخشان ، كشتزارهاى زيبا و سايه مصفا لذت ببرد و هنگامى كه ما گوسفندان خود را مىچرانيم و زمين مزرعه را اصلاح مىكنيم ، يوسف نيز بازى و جستوخيز نمايد ، و آخر روز با بدن سالم و روح با نشاط بازگردد . پدرجان : اگر يوسف را به همراه ما بفرستى همچون چشمان خود او را محافظت مىكنيم ، او را با جان و دل مراقبت مىكنيم و از بذل جان خود در راه حفظ او دريغى نداريم . يعقوب كه از آينده بيم داشت و از وقوع حادثهء تلخى در هراس بود گفت : اگر