محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)

119

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)

حضرت يوسف عليه السّلام « * » خواب يوسف صبح طلوع كرد و خورشيد درخشان ، چتر منور خود را بر موجودات جهان گشود و يوسف بعد از رؤياى شيرينى كه در خواب ديده بود از جا برخاست . به سرعت خود را آماده كرد و با چهره‌اى خندان و شاداب درحالىكه از شدت خوشحالى و خنده ، دندانهايش آشكار بود به سوى پدر شتافت . يوسف گفت : پدرجان ديشب در خواب ، رؤياى جالبى ديدم كه روح مرا شاد و دلم را خشنود ساخته است : « ديشب خواب ديدم يازده ستاره و خورشيد و ماه همه بر من سجده مىكنند » . « 1 » چهره يعقوب عليه السّلام شكفت و پيشانى او از خوشحالى درخشيد و نور خرسندى در ميان چشمانش هويدا گشت و سپس گفت : اى نور ديدهء من ، خوابى كه تو ديده‌اى از رؤياهاى صادق است و برترى تو را كه من پيش‌بينى مىكردم تأييد مىكند و آن

--> ( * ) . داستان يوسف عليه السّلام از آيات زير اقتباس گرديده است : سوره يوسف ، آيات : 3 تا 104 ؛ سورهء مؤمن ، آيه : 34 . يوسف مدت صد و ده سال زندگى كرد و به روايتى پس از وفات بدنش را موميايى كردند و در تابوتى قرار دادند مدفن وى را عده‌اى شهر جدون و عده‌اى نابلس مىدانند . ( 1 ) . سوره يوسف ، آيه : 3 ؛ « رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً . . . »