محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)

105

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)

لذا فرشتگان خدا به ابراهيم گفتند : آسوده خاطر باش و از اندوه خويش بكاه و به خاطر مردمى كه به گناه اصرار مىورزند و به معاصى چنگ زده‌اند ، به درگاه خدا وساطت مكن كه ايشان توبه‌پذير نيستند . سپس فرستادگان خدا به ابراهيم اطمينان دادند كه لوط به عذاب گرفتار نمىشود و صدمه‌اى نمىبيند و به زودى لوط و بستگانش بجز همسر وى نجات مىيابند و همسر لوط نيز بخاطر اينكه با قوم خود همفكر است و از آنان پيروى مىكند به عذاب ايشان گرفتار مىگردد . ميهمانان ناخوانده آنگاه كه فرشتگان از ابراهيم عليه السّلام جدا شدند به صورت جوانانى خوش‌صورت به شهر سدوم وارد شدند . هنگام ورود به شهر دوشيزه‌اى را ديدند كه براى بردن آب از منزل خارج شده بود . ايشان از او خواستند آنان را به منزل خود راه دهد و پذيرايى كند . دختر ترسيد كه از قوم لوط گزندى متوجه ميهمانان گردد و او نتواند از آنان حمايت نمايد ، لذا تصميم گرفت از پدر خود براى حمايت از ايشان كمك بخواهد ، به همين جهت از مسافرين تازه‌وارد مهلت خواست ، تا پيش پدر برود و با او دربارهء آنها مشورت نمايد . دختر نزد پدر شتافت و گفت ، پدرجان چند نفر جوان در كنار دروازهء شهر شما را مىخواهند ، من تاكنون خوش‌صورت‌تر از آنان نديده‌ام و مىترسم قوم شما از وضع آنان مطلع گردند و رسوايى ببار آورند . پدر همان لوط پيغمبر است و اين دوشيزه دختر وى ، آنچه بطور مسلم مىتوان دربارهء لوط گفت ، اين است كه از اين خبر ناگهانى نگران شد و بهمراه دخترش به سوى جوانان شتافت تا از وضع ميهمانان ناخوانده مطلع گردد و دربارهء آنان اطلاعات بيشترى بدست آورد و با مشورت با دخترش بهترين راه را براى حفظ و حمايت ايشان انتخاب كند . شايد لوط در آمادگى براى پذيرش ميهمانان ترديد داشت و در قبول آنان به ميهمانى مردد بود . لذا به فكرش خطور كرد كه از آنان عذرخواهى كند و يا آنان را در