الشيخ الطبرسي (مترجم: نورى و مفتح)

32

تفسير مجمع البيان (فارسى)

( جمرهء وسطى ) برد و با فرزندش مشاوره كرد و فرزندش گفت اى پدر انجام بده آن چه را كه امر شده‌اى و هر دو به امر خداوند تسليم شدند . در اين هنگامى پيرى هويدا شد و گفت اى ابراهيم دربارهء فرزندت چه فكر كرده‌اى ؟ ابراهيم گفت اراده كرده‌ام كه او را ذبح كنم ، پير مرد گفت پناه به خدا آيا اراده كرده‌اى كه پسرى را ذبح كنى كه هنوز هيچ گناهى نكرده است ؟ ! ابراهيم گفت پروردگارم چنين امر كرده است . پير مرد گفت : اين شيطان است كه تو را به اين كار امر كرده است و خداوند از اين كار نهى مىكند ولى ابراهيم به گفتهء او اعتنا نكرده و به ذبح فرزند خود تصميم گرفت . اسحاق گفت اى پدر روى مرا بپوشان و پاى مرا ببند . ابراهيم گفت : فرزندم من هرگز پاى تو را نبندم و سپس روى خود را به آسمان كرده و با كاردى كه در دست داشت به سوى اسحاق خم شد ولى جبرئيل در اين هنگام كارد را به پشت برگردانيد و قوچى از جانب « ثبير » كه از كوه‌هاى بزرگ ميان مكه و عرفات بوده آورده و به جاى اسحاق قرار داد و از جانب چپ مسجد « خيف » ندا آمد ( اى ابراهيم راست آوردى خواب خود را . . . ) در اين هنگام شيطان كه همان پير مرد بود به سوى مادر اسحاق آمد و او مشغول زيارت بيت بود ، گفت پير مردى را ديدم « ساره » گفت آن شوهر من است ، گفت كودكى را ديدم « ساره » گفت آن فرزند من است . « شيطان » گفت ديدم كه پدر فرزند خود را خوابانيده تا او را ذبح كند « ساره » گفت دروغ مىگويى چه اين كه ابراهيم مهربانترين افراد به مردم است ، چگونه فرزند خود را ذبح مىكند ؟ شيطان گفت : سوگند به خداى آسمان و سوگند به خداى كعبه كه او را در اين حال ديدم . « ساره » گفت علت چه بود ؟ شيطان گفت او گمان مىكرد كه خدايش به چنين كارى امر كرده است « ساره » گفت : واجب است بر او كه خدايش را اطاعت كند . « ساره » چون امر مناسك را پايان داد با سرعت به سوى ( منى )