محمد بن جرير الطبري (مترجم: جمعى از علماء در نيمه دوم قرن چهارم)

1464

جامع البيان عن تأويل آي القرآن (تفسير طبرى) (فارسى)

روان است . و اين هيچكس را نبوده است مگر سليمان را عليه السّلم . پس سليمان ديوان را گفت مرا ازين روى گداخته چيزى بايد كرد كه تا جهان باشد بماند . ديوان گفتند ما ترا شارستانى كنيم رويين از اين چشمهء روى . پس گفت چيزى خواهم كه بكنيد كه اندر جهان هيچ كس را چنان نباشد تا من اين گنجهاى خويش و كتبها آنجا برم . ديوان گفتند آن شارستان كجا خواهى ؟ و پهنا چند خواهى ؟ و درازنا چند خواهى ؟ گفت اين شارستان آنجا بايد نهادن كه هيچ خلق آنجا نتوانند رفتن مگر به سختى سخت و روزگار دراز . پس گفتند هيچ جاى نشايد كردن مگر به بيابان اندلس . پس ديوان مر آن روى گداخته را برداشتند و بدان بيابان اندلس بردند ، از اندلس به دو ماهه راه ، و آنجا يكى شارستان بنا كردند از آن روى گداخته ، چهار ميل اندر چهار ميل . و بالاى ديوار آن به هوا بر آوردند چندانى كه هيچ آدمى بر آنجا نتوانستى . و آن را بر اين گونه بكردند ، اثرى جاودانه كه تا رستخيز بماند . و در آن شارستان ناپديد كردند كه هيچ آدمى آن را باز نيابند . و سليمان عليه السّلم هر چه او را گنج بود ، و سحر بود و چيزهاى ديگر بود بجهانها اندر ، بفرمود تا همه بدان شارستان بردند ، و آنجا بنهادند ، و درش ناپديد كردند ، و هرگز هيچ خلق از آدميان آنجا نرسيده بود مگر مردى از خليفتان عبد الملك بن مروان كه ببغداد بود . و عبد الملك خبر اين شارستان شنيده بود . پس نامه نبشت سوى خليفهء خويش ، گفت بايد كه ستوران گرد كنى و زاد و راحله هر چند