محمد بن جرير الطبري (مترجم: جمعى از علماء در نيمه دوم قرن چهارم)
835
جامع البيان عن تأويل آي القرآن (تفسير طبرى) (فارسى)
به تو چنين پيغام داد . اسمعيل گفت آن مرد پدر من بود ابرهيم ، و اين آستانهء در تو بودى كه ناشايسته بودى . اكنون ترا دست باز داشتم . تا ديگر سال كه ابرهيم آمد اسمعيل بصيد رفته بود ، ابرهيم فراز درآمد . زن اسمعيل بدر آمد . ابرهيم گفت تو كيستى ؟ گفت منم زن اسمعيل . گفت اسمعيل كجاست ؟ گفت بصيد رفتست ، تو فرو آى تا او باز آيد . ابرهيم گفت من فرو نتوانم آمدن ، هيچ چيز خوردنى دارى ؟ پس اين زن طبقى بياورد ، و لختى گوشت و شير و خرما بر آنجا . ابرهيم آن را بدست گرفت گفت خداى برين طعام شما بركت كناد . اكنون از بركت ابرهيم هيچ جاى گوشت و شير و خرما فراختر از مكّه نباشد . پس ابرهيم از ان لختى بخورد . اين زن گفت خاك بسر و روى تو بر نشستست اگر فرمااى تا بشويم . ابرهيم گفت آرى . پاى از اشتر باز آورد و آنجا سنگى بود پاى بر آن نهاد و ديگر پاى بر كيب اندر همىداشت ، تا سر و روى او بشست . پس آن پاى باشتر اندر گردانيد ، و ديگر پاى بران سنگ نهاد تا ديگر سوى روى او بشست ، باز بر نشست . گفت خداى تعالى شما را نيكبختى كرامت كناد . گفت چون اسمعيل باز آيد بگوى او را كه مردى برين گونه اينجا بود ، گفت اين آستانه در تو شايسته است نگاه دار . ابرهيم رفت . و چون اسمعيل باز آمد اين زن قصهء او را بگفت . اسمعيل شاد شد . چنين گويند كه مقام ابرهيم اين سنگست از بهر آن كه نشان پاى ابرهيم بدان سنگ اندر بود . پس چون يك چند برآمد هاجر بمرد . و ابرهيم هر سالى هم چنان همى آمدى تا آن وقت كخداى عزّ و جلّ خواست كه خانهء مكّه را بنا كند ، و خواست كه آن خانه بر دست ابرهيم و اسمعيل برآيد . پس