الشيخ عزيز الله عطاردي (مترجم: عطائى)

81

مسند الإمام الهادي (ع) (مسند امام هادى ع) (فارسى)

جمعى از مردم مدينه به دنبال مىآمدند ، ابوالحسن عليه السلام فرمود : « گويا من بر سر چند ميلى جايى را مىشناسم كه آب دارد ! » گفتيم : اگر آمادگى داريد ، لطف كنيد و ما را به آن سمت ببريد و ما همراه توايم ! امام عليه السلام ما را از راه منحرف كرد و حدود شش ميل رفتيم و به بيابانى چشممان افتاد كه گويا منظرهء زيبايى از باغات كه در آن چشمه‌ها و درختانى و گشتزارهايى وجود دارد ! در حالى كه نه كشاورز و نه بزرگر و نه كس ديگرى است پس فرود آمديم و نوشيديم و چهارپايانمان را سيراب كرديم تا پس از عصر مانديم ، سپس زاد و توشه برگرفتيم و مشكها را پرآب كرديم و به آرامى شروع به رفتن كرديم ، ولى هنوز دور نشده بوديم كه تشنه شديم همراه من يكى از غلامان كوزهء نقره‌اى داشت كه آن را به كمرش مىبست ؛ از او آب خواستم زبانش به لكنت افتاد نتوانست حرف بزند ، نگاه كردم ، ديدم آن كوزه را در همان منزلى كه بوديم فراموش كرده است ، برگشتم در حالى كه اسبم را با تازيانه مىزدم و من اسبى تندرو و راهوار داشتم تا اين كه به آن دشت رسيدم ديدم بيابانى خشك ، تفديده و بدون آب و علف و زراعت و سبزى است ولى جاى باراندازمان و فضولات چهارپايان و پشكل شتران و جاى خوابيدن آنها را ديدم و كوزه در جاى خودش همانجا كه غلام نهاده بود قرار داشت آن را برداشتم و برگشتم و چيزى از آن ماجرا را نفهميدم ! همين كه نزديك پل و محل سپاه ( عسكر ) رسيدم ، ديدم امام عليه السلام منتظر من است لبخندى زد و چيزى به من نگفت و من هم چيزى جز آنچه راجع به كوزه پرسيد ، نگفتم ، تنها اعلام كردم كه آن را من يافتم . يحيى مىگويد : يك روز گرم ديگرى بيرون آمد در حالى كه ما در