الشيخ عزيز الله عطاردي (مترجم: عطائى)

85

مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى)

شبانه وارد كوفه شدم ، با خود گفتم : به منزلم مىروم امشب را مىخوابم صبح زود نامهء مولايم را به ابوحمزه مىرسانم ! به منزلم آمدم ، مطلّع شدم كه دزدان چند روز پيش از آمدن من وارد مغازهء من شده‌اند ! همين كه صبح شد نماز صبح را خواندم ، در آن بين كه من نشسته بودم و فكر مىكردم كه چه چيزها را از مغازهء من برده‌اند ناگهان ديدم كسى در خانه‌ام را مىزند ، بيرون آمدم ديدم على بن حمزه است معانقه كرديم ، سلام دادم سپس فرمود : بكّار ! نامه را نامهء سرورم را بده ! گفتم : آرى ، من قصد داشتم كه السّاعه نزد شما بيايم ! گفت : بياور ! من دانستم كه تو شامگاه وارد شده‌اى ! نامه را درآوردم و به او دادم ، نامه را گرفت و بوسيد و روى چشمانش گذاشت و گريه كرد ! گفتم : چرا گريه مىكنى ؟ گفت : از شوق سرورم . نامه را باز كرد و خواند سپس سرش را بالا گرفت و گفت : بكّار ! دزدان وارد مغازه‌ات شده‌اند ؟ گفتم : آرى . گفت : هر چه در مغازه‌ات بود برداشته‌اند ؟ گفتم : آرى . گفت : خداوند آنها را به تو بازگردانده است ، مولاى من و تو به من دستور داده است كه هر چه از تو برده‌اند من جايگزين كنم ! كيسه‌اى در آورد كه چهل دينار در آن بود و به من داد . مىگويد : آنچه از اموال من رفته بود قيمت كرديم ديديم همان چهل دينار مىشود ! على بن حمزه نامه را بر من قرائت كرد ديدم در نامه نوشته است : « قيمت آنچه از مغازهء بكّار برده‌اند چهل دينار را به او بده ! » . « 1 » 94 - از جمله اسحاق بن عمار مىگويد : چون هارون الرشيد امام

--> ( 1 ) - خرائج : ص 287 .