الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)

154

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى)

شده بودم نمود . هفت سال انزوا اختيار نمودم . در ايّام انزوا چو غفلتى رخ مىداد ، گويا كسى به من مىگفت : قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ - در سفرى بوديم كه به دهى رسيديم ، پرسيديم : اين جا از بزرگان اهل دل كسى بوده ؟ گفتند : بلى ، پيرى به نام داد . گفتيم : كسى هست كه وى را ديده باشد ؟ گفتند : بلى ، پيرى ديرينه است كه وى را ديده . چون وى را خواستيم ، بيامد ، مردى باشكوه بود . پرسيديم : داد را ديده‌اى ؟ گفت : در كودكى . گفتم : از وى چه شنيده‌اى ؟ گفت : مرا قوّه فهم سخن وى نبود ولى به ياد دارم روزى درويشى نزد وى آمد ، سلام كرد و گفت : ايّها الشيخ ! كفش خود درآورم تا نزد تو بياسايم ، گرد همه عالم گشته‌ام و نياسوده‌ام و آسودگى نيز نديده‌ام . داد گفت : چرا از خويش دست نداشتى تا تو خود بياسودى و خلق هم به تو بياسودند . ما گفتيم اين سخن تمام است كه آن پير و بزرگ گفته و بالاتر از اين سخن نباشد . - در مرو بوديم ، پيرى صرّاف بديديم گفت : اى شيخ ! در همه عالم كس را نگذارد تا شربت آب به من دهد يا بر من سلام كند و همه خلق مىخواهند تا ساعتى از خود برهند ، من مىخواهم يك ساعت بدانم كجا ايستاده‌ام [ در آخر عمر آتشى در وى افتاد و بسوخت ] . گفتار - در ذيل جمله وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ « 1 » ؛ ( قطعاً ياد خدا بالاتر است . ) مىگفت : ذكر خدا بزرگ‌تر است نه چنان چه تو او را ياد كنى ، چنان چه او تو را ياد كند ، ذكر خداوند بزرگ‌تر است ، ذكر تو پيدا بود كه تا كجا خواهد بود . بر تو است كه اين حديث بيابى و با جديّت در عقب آن به روى ، آن مرد به آن پير زن گفت : خدا را كجا جويم ؟ گفت : دوست را در كجايش جستى كه نيافتى ؟ هر كجايش جويى بيابى ، « من طلب و جدّ وجد . » ؛

--> ( 1 ) . سوره‌ى عنكبوت ، آيه‌ى 45 .