الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
153
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى)
بيرون مىرفت و نزديك صبح مراجعت مىكرد . نيمه شبى برخواستم وى را در جاى نيافتم و در ميان خانه هم هر چه تفحّص نمودم ، نيافتم . چون صبح شد وى را به رسم معهود جاى خود يافتم . شب ديگر بيدار نشستم و گوش فرا دادم ، زنجير از پاى خود باز نكرده بيرون شد ، به دنبالش رفتم به رباطى كهنه رسيد ، در آن جا مسجدى بود ، در باز كرد و به درون مسجد شد و چوبى در پس در نهاد من از روزن نگاه مىكردم ، در گوشهى مسجد تا صبح به عبادت مشغول بود . من به خانه برگشتم و خوابيدم وى هم صبح بر عادت سابق در خانه بود . چند شب بدين طريق مواظبت كردم ، چنان مىكرد ، چون ديدم قيد و زنجير اثرى ندارد ، ديگر وى را قيد نكردم و به كار خود گذاشتم . - ابوسعيد گويد : در اعوام و ايّامى كه مشغول دروس فقه و غيره بودم و به عبادت هم اشتغال داشتم ، چون اثرى معنوى از آنها در وجود خود نديدم به سرخس رفتم و به درس تفسير مشغول گشتم . روزى مىگذشتم ، لقمان مجذوب را ديدم كه پوستين خود پهن كرده و وصله بر وصله مىزند و مىدوزد . قدرى به وى تماشا كردم ، به من نگاهى كرد و گفت : يا اباسعيد ! تو را خرمن خودبينى سوختم و با اين رقعه بر پوستين دوختم . آن گاه برخواست و دست من بگرفت و نزد پير ابوالفضل آورد و مرا به وى سپرد و برگشت . شيخ ابوالفضل كتابى بر دست گرفت و مشغول مطالعه شد ، بر آن شدم تا بدانم آن كتاب چيست ، سر را بلند كرد و گفت : تا مرد را تجرّدى حاصل نگردد ، از كتب بهره نبرد و به حق و اصل نشود . اين سخن خواب من بربود ، بامداد بر طريق هر روز به درس تفسير رفتم ، آن روز اين آيه عنوان بحث بود : قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ « 1 » ؛ ( بگو خدا ، سپس ايشان را رها كن كه در فرورفتگى خود بازى كنند . ) چون اين آيه بشنيدم حالم دگرگون شد ، استاد دگرگونى مرا ديد . بعد از درس ، از حالم سؤال كرد ، گفتم : شب گذشته در فلان مكان بودم ، گفت : برخيز بدان جا شو كه تو را در اين جا چيزى نيست ، بدان جا رو تا تو را مقامات حاصل آيد . نزد شيخ رفتم ، مرا متوجّه همان آيه كه منقلب
--> ( 1 ) . سورهى انعام ، آيهى 91 .