السيد محمد تقي المدرسي (مترجم: آرام)
335
تفسير هدايت (فارسى)
هذيل را به نام نفيل همراه او كردند ، و بدين گونه راه پيمودند تا به مغمّس رسيدن و پياده شدند كه فاصلهء آن تا مكه شش ميل بود ، و پيشقراولان خود را به مكه فرستادند ، و مردم قريش به كوهها گريختند و گفتند كه ما توان جنگيدن با اينان را نداريم ، و در مكه كسى جز عبد المطلب بن هاشم باقى نماند كه كار آب رسانى به زائران كعبه با او بود ، و شيبة بن عثمان به عبد الدّار كه پرده دارى كعبه را داشت ، و عبد المطلب دو بازوى دو طرف چارچوب در خانهء كعبه را به دست گرفت و گفت : لا همّ ان المرء يمنع رحله فامنع حلالك * لا يغلبوا بصليبهم و محالهم عدوا محالك « 2 » لا يدخلوا البلد الحرام إذا فأمر ما بدا لك خدايا ! هر كس خانهء خود را حفظ مىكند ، پس از اينان كه قصد خانهات كردهاند جلوگيرى كن ، نمىتوانند كه با صليب و تدبير و نيروى خود دشمنانه بر نيرو و تدبير تو پيروز شوند ، نبايد به شهر محترم تو درآيند ، پس به هر چه خواستار آنى فرمان بده . پيشقراولان ابرهه به چار پايانى از قريش دست يافتند كه از جمله آنها دويست شتر از عبد المطلب بن هاشم بود ، و چون خبر آن به وى رسيد ، از مكه بيرون آمد تا به پيشتازان ابرهه رسيد - و حاجب ابرهه مردى از اشعرون بود كه عبد المطلب را مىشناخت - و براى او اجازهء ديدار ابرهه را خواستار شد ، و به او گفت : اى شاه ! سرور قريش كه آدميان آن را در قبيله و وحش آن را در كوه خوراك مىدهد به نزد تو آمده است ، گفت او را به نزد من آر - و عبد المطلب مردى تنومند و زيبا بود - و چون ابو يكسوم او را ديد ، روا نداشت كه وى را در پايين تخت خود بنشاند ، و نيز از اين كراهت داشت كه او را در كنار خود بر تخت بنشاند ، پس از تخت فرود آمد و بر زمين نشست و عبد المطلب را در كنار خود نشاند و گفت : چه حاجتى دارى ؟ و او گفت كه حاجت من باز پس گرفتن دويست شتر است كه كسان تو آنها را بردهاند ،
--> ( 2 ) - الحلال يعنى گروهى كه جايى را اشغال مىكنند ، و محال يعنى تدبير و نيرو .