السيد محمد تقي المدرسي (مترجم: آرام)
336
تفسير هدايت (فارسى)
ابو يكسوم گفت : به خدا كه ديدار تو مرا خوش آمد ، ولى چون با تو سخن گفتم در نظرم كوچك شدى ، و او گفت : چرا اى پادشاه ؟ گفت : بدان سبب كه من به خانهء بزرگى و عظمت شما / 361 در ميان عرب ، و فضيلت شما در ميان مردم و شرفتان بر ديگران ، و دينى كه به آن عبادت مىكنيد آمدم تا آن را بشكنم ، و از تو دويست شتر از دست رفت و چون خواستم كه حاجت خود را بگويى ، خواستار شتران خود شدى و سخنى از خانه نگفتى ! پس عبد المطلب به او گفت : اى شاه ! من با تو دربارهء مال خودم سخن گفتم ، و اين خانه را خانه خدايى است كه از آن محافظت مىكند ، و مرا با آن كارى نيست ، و اين سخن ابو يكسوم را به هراس انداخت و فرمان داد كه شتران عبد المطلب را به او باز گردانند ، سپس بازگشت و شبى را گذراند كه ستارگان آن زير ابر پنهان بود ، و چنان مىنمود كه با ايشان سخن مىگويند و جانهاشان احساس آن داشت كه نزديك است عذابى برايشان نازل شود ، و چون سپيدهء صبح دميد به سراغ فيل رفتند تا او را به جانب مكه روانه سازند ، و فيل از اين كار خوددارى كرد ، و چون با زدن به آزارش پرداختند خود را بر زمين افكند ، و چندان در اين كار مشغول بودند تا دميدن خورشيد نزديك شد ، و آن گاه روى فيل را به سوى يمن گرداندند و ناگهان به شتاب به راه افتاد ، و بار ديگر آن را به جاى اول باز گرداندند و چون خواستند به جانب مكه روانهاش سازند دوباره بر جاى خود سخت ايستاد ، و در اين هنگام كه خورشيد بر آمده بود پرندگان با سنگهايى در چنگ و منقار بر سر ايشان پديدار شدند و هيچ سنگى بر شكمى فرونمىافتاد مگر اين كه آن را مىشكافت ، و بر هيچ استخوانى اصابت نمىكرد جز اين كه آن را مىشكست ، و ابو يكسوم آهنگ باز گشت به يمن كرد ، بدان سبب كه سنگى به او اصابت كرده بود ، و هر چه نزديكتر به جايگاه خود مىشد ناراحتى او شدت مىيافت ، و چون به خانهء خود رسيد ، سينه و شكم او شكافته شد و به هلاكت رسيد ، و از اشعريان و خثعم هيچ كس آسيبى نديد ، و عبد المطلب رجز خوانى مىكرد و در حق دشمنان چنين مىگفت : يا رب لا ارجو لهم سواكا * يا رب فامنع منهم حماكا