الشيخ حسين المظاهري

48

جهاد با نفس (فارسى)

كنترل كند و بر بعد مادى سوار شده سير كند ، آن هم سير ملكوتى . راوى مىگويد : در كوفه به جابر گفتم : دلم هواى امام صادق ( ع ) را كرده . گفت : مىخواهى نزد ايشان به روى ؟ تعجب كردم ، گفتم : بله ، اما چگونه مىتوان خدمت امام صادق ( ع ) رفت ؟ كم‌كم به بيرون كوفه رفتيم . او گفت : دستت را به من بده و چشمهايت را روى هم بگذار . دستم را به جابر جعفى دادم ، چشمها را باز كردم ديدم در كوچه‌هاى مدينه هستم ، تعجب كردم . جابر گفت : اين خانهء امام صادق ( ع ) است . برو آنجا تا بيايم . وقتى كه رد شد گفتم نكند كه سحر كرده باشد ، آخر كوفه كجا ، اينجا كجا ؟ خوب است كه من به اين ديوار ميخى بكوبم و سال آينده كه به مكه و مدينه مىآيم ، ببينم اين ميخ هست يا نه . مىگويد : يك وقت ديدم جابر جعفى آمد و ميخ و سنگى به من داد و گفت : بكوب . مىگويد : رفتم خدمت امام صادق ( ع ) اما خيلى ترسيده بودم ، ديدم جابر آمد و با امام ( ع ) خلوت كرد ، گاهى امام صادق ( ع ) در گوش او حرف مىزد و گاهى او با امام سخن مىگفت - خلوت عاشق با معشوق - خدمت امام ( ع ) نشستم ، بعد بيرون آمديم ، جابر ديد كه خيلى درهم و گرفته‌ام ، گفت : مىخواهى به كوفه به روى ؟ گفتم : آرى . گفت : چشمات را روى هم بگذار . دستم را گرفت ، چشمها را باز كردم ديدم كه در كوفه هستم . تعجب نكنيد ، اينها ريشهء قرآنى دارد . قطع ناظر از عرفا و قطع