الشيخ حسين المظاهري
278
جهاد با نفس (فارسى)
در اين رابطه داستانى به نظرم آمد كه ذكر آن بىمورد نيست . غلامى مؤدب و فهميده ، مولايش را ديد كه خيلى غم و غصه دارد ، به او گفت : غم و غصه تو از چيست ؟ مولا گفت : بدهكارم و فكر قرض دارى ، مرا ناراحت كرده است . غلام گفت : خوب ، مرا به بازار برده و بروش و از پول آن قرضت را ادا كن . گفت : من خيلى قرض دارم و قيمت تو يك دهم قرض مرا هم كفايت نمىكند . غلام گفت : به همان اندازه كه بدهكارى ، بر من قيمت بگذار . مولا گفت : تو را به اين قيمت نمىخرند . غلام گفت : به مشترىها بگو كه اين غلام صفت بسيار خوبى دارد كه هگران بودن قيمتش به خاطر آن صفت است ، و آن صفت اين است كه او رسم عبوديت و بندگى را خوب مىداند . آفرين به اين غلام ! البته مولايش نفهميد كه او چه مىگويد : غلام را به بازار بردهفروشان برد و قيمتى معادل ده برابر قيمت معمولى را بر آن گذاشت ، مثلًا اگر ده هزار تومان قيمت معمولى چنين غلامى بود ، او مىگفت غلام را صدهزار تومان مىفروشم . هر كس مىشنيد مىخنديد ، تا اين كه آدم فهميدهاى علت گران بودن قيمت را پرسيد . مولا گفت : گران بودن اين غلام به اين جهت است كه او رسم عبوديت و بندگى را خوب مىداند . آن مرد گفت