الشيخ حسين المظاهري

236

جهاد با نفس (فارسى)

صدر ايشان نبود ، حتماً اين انقلاب نبود . يادم نمىرود ، در قضيهء مدرسه فيضيه ، ارعاب عجيبى در قم حكمفرما شد ؛ شايد خيلىها يادشان باشد كه براى اين كه طلبه‌ها بترسند و عقب‌نشينى كنند و براى اين كه رهبر كبير انقلاب سرجايش بنشيند ، دستور آمده بود كه قم را بكوبند ، لذا مدرسهء فيضيه را بكوبيدند ، طلبه‌ها را از طبقهء دوم ساختمان به حيات مدرسه و رودخانهء مجاور انداختند . فرداى آن روز ، ساواكىها در خيابانها گشتند و به عنوان مردم متينگها دادند ، و آنچه توانستند ، به روحانيت ناسزا گفتند . با اين ارعاب عجيب ، من خدمت رهبر عظيم الشأن انقلاب رفتم ، وضع عادى و تبسمهاى هميشگى را در چهرهء ايشان مشاهده كردم ، اصلًا مثل اين كه هيچ اتفاقى نيفتاده است . وقتى به اتفاق يكى از علماى بزرگ اصفهان از منزل خارج مىشديم ، آن عالم مىگفت : مثل اين كه آقا نمىداند در بيرون منزل اتفاقى افتاده است و حال آن كه رهبر كبير انقلاب حرف خود را زده بود . قبل از اين اتفاق فرموده بود شاه بايد برود . همان وقت هم مىگفت : شاه بايد برود . فردا و پس فردا هم مىگفت : شاه بايد برود . در تبعيد و بعد از تبعيد هم مىگفت : شاه بايد برود ، تا عاقبت شاه رفت . بعد از پيروزى انقلاب ، دكتر هيكل خدمت ايشان آمده بود و مصاحبه‌اى با ايشان داشت . يكى از سؤالها مربوط به جسارتى بود