الشيخ حسين المظاهري
199
جهاد با نفس (فارسى)
جاى زنهاى هر جايى بود ، خانهاش جاى مردان عياش بود . روزى حضرت موسىبن جعفر ( ع ) از مقابل خانهاش عبور مىكردند ، صداى ساز و آواز از خانهاش مىآمد ، از كنيزك او پرسيدند : صاحب اين خانه آزاد است يا عبد ؟ عرض كرد : نه آقا ، آزاد است . فرمود : بلى آزاد است و چون آزاد است ، چنين مىكند . كنيز نزد بشر حافى آمد ، از كنيزش پرسيد كه چه كسى با تو حرف مىزند ؟ گفت آقايى بود اين طور سؤال كرد و من اين چنين جواب دادم ؛ مثل جرقهاى كه به روى بنزين بيفتد برايش تلاطم درونى پيدا شد گفت : مىدانم كه بود . با پاى برهنه به دنبال امام موسى بن جعفر ( ع ) رفت ، اسمش بشر حافى شد يعنى پابرهنه ؛ عرض كرد : آقا غلط كردم ، غلط كردم ، پنجاه سال گناه كردم ، اما بد كردم . آقا موسى بن جعفر ( ع ) او را پذيرفت ، نه تنها توبهاش قبول شد بلكه دربارهء او چيزها مىگويند . عرفا دربارهء او مىگويند ( تا چه اندازه خبر درست باشد ) كه ديگر كفش به پايش نكرد ، هميشه پابرهنه راه مىرفت . به او مىگفتند : چرا با پاى برهنه راه مىروى ؟ مىگفت : آن وقت كه توبه كردم پابرهنه بودم ، دلم مىخواهد هميشه پابرهنه باشم تا بميرم ؛ كمكم كارش به اينجا رسيد كه حيوانات در جايى كه او رفت و آمد مىكرد فضله نمىكردند ، بعيد هم نيست . خوشا به حال آن كسى كه دست عنايت خدا روى سرش باشد ، خوشا به حال آن كسى كه در دل شب بلند شود و براى گناهى كه