الشيخ حسين المظاهري
186
جهاد با نفس (فارسى)
خانه نرفته بودم كه مجدداً به دنبالم فرستاد ، رفتم ؛ گفت : چه مقدار با من هستى ؟ گفتم : حاضرم دينم را در راه تو بدهم . گفت : همين را مىخواهم ؛ بعد شمشيرى به من داد و گفت : هر چه اين غلام گفت عمل كن . مىگويد : غلام مرا به در خانهاى برد ، در اطاقى را باز كرد ، بيست نفر سادات جوان از اولاد پيامبر اكرم ( ص ) زير غل و زنجير در آن اطاق بودند ؛ آنها را به وسط صحن آورد ، آنجا چاهى بود ، غلام گفت : آنها را گردن بزن و در اين چاه بريز . آنها را گردن زدم و در چاه ريختم . در اطاق دوم باز شد ؛ عدهاى از سادات سلاله زهرا ( س ) اما مسن در آن اطاق زندانى بودند ، آنها را گردن زده در چاه ريختم ، بيست نفر از سادات پيرمرد را كه زير غل و زنجير بودند آورد ، آنان را نيز گردن زدم و در چاه ريختم ؛ آخرى پيرمرد ريش سفيد سيدى بود ، به من رو كرد و گفت : اگر مادرم زهرا در روز قيامت از تو بپرسد كه چرا مرا كشتى ، چه جواب مىدهى ؟ بدنم لرزيد . غلام گفت : تو كه كار را تمام كردى ، تمامش كن . گردنش را زدم و در چاه انداختم . معلوم است كه خداوند ديگر مرا نمىآمرزد ، پس چرا روزه بگيرم ؟ راوى مىگويد اين جمله را خدمت امام صادق ( ع ) نقل كردم . امام ( ع ) خيلى ناراحت شدند ، بعد اين جمله فرمودند : فلانى ، اين كه مأيوس از رحمت خدا شده ، گناهش از كشتن 60 نفر سيد