الشيخ رسول جعفريان
550
تاريخ سياسى اسلام (سيره رسول خدا ص) (فارسى)
رخدادهاى مربوط به بنى قينقاع و بنى النضير و نيز كشته شدن برخى از سرانشان همچون كعب بن اشرف ، كينهء شديدى از اسلام به دل داشتند . بنابر اين همگى احزاب يكپارچه مصمم شدند تا طى يك بسيج عمومى بر مدينه ، شهرى كه تمامى جمعيت آن از مرد و زن ، كوچك و بزرگ در حدود ده هزار نفر بود يورش برند و اسلام را از ميان بردارند . به احتمال قوى هيچ گاه جزيرة العرب ، در آن روزگار ، در جنگهاى بين القبايلى خود ، شاهد بسيج شدن اين تعداد نبوده است . واقدى ، ابن سعد و بلاذرى تاريخ جنگ احزاب را از روز سه شنبه هشتم ذى قعده تا چهارشنبه 23 ذى قعده سال پنجم هجرى دانستهاند . « 1 » ابن اسحاق زمان آن را شوال سال پنجم دانسته است . « 2 » در برابر اين ديدگاه ، موسى بن عقبه به نقل از زهرى ، و نيز مالك بن انس جنگ احزاب را در سال چهارم دانستهاند . « 3 » بيهقى نقلهاى مختلفى را آورده و در جهت اثبات اين كه اصولًا تعارضى ميان دو قول نيست ، دو توجيه ارائه داده است ، يكى آن كه وقتى گفته مىشود بدر در سال دوم بوده ، در اصل بعد از يك سال و نيم از هجرت بوده ، همينطور احد ، دو سال و نيم بعد از هجرت ؛ در اين صورت جنگ احزاب هم بعد از چهار سال و قبل از پنج سال بوده . « 4 » پس به يك اعتبار مىتوان گفت كه جنگ احزاب در سال چهارم بوده است ، و توجيه ديگر آن كه برخى از اهل تاريخ ، مبدأ تاريخ را از محرم بعد از ربيع الاول - ماه هجرت - آغاز مىكنند يعنى عملًا ده ماه را از سال هجرى خارج مىكنند . بر اساس اين محاسبه ، جنگ احزاب در سال چهارم رخ داده است . بيهقى ، يوسف بن سفيان فسوى [ صاحب المعرفة و التاريخ ] را از اين دسته مىداند . « 5 » به هر روى عقيدهء بيهقى آن است كه جنگ احزاب در سال پنجم رخ داده است زيرا توجيهات مزبور نيز تنها توجيه صورى قول ديگراست . بلاذرى در روايتى از زهرى نقل كرده كه احزاب دو سال پس از احد بوده بنابراين او نيز به هر حال بايد سال وقوع احزاب را سال پنجم دانسته باشد . يكى از دلايل اثبات سال پنجم همان سخن ابوسفيان است كه پس از احد ، گفت : وعدهء ما سال آينده ، و مشركان در بدرالموعد حاضر نشده و ممكن نيست كه با توجه به استدلال ابوسفيان به خشكسالى سال چهارم در نيامدن به بدر ، دو ماه بعد آمده باشد . لاجرم بايد گفت سال بعد يعنى سال پنجم احزاب به مدينه آمدهاند . « 6 »
--> ( 1 ) . المغازى ، ج 2 ، ص 441 ؛ طبقات الكبرى ، ج 2 ، ص 65 ؛ انساب الاشرف ، ص 343 ( 2 ) . السيرة النبويه ، ابن هشام ، ج 3 ، ص 214 ؛ زادالمعاد ، ج 3 ، ص 269 ؛ وى اين نظر را « اصح القولين » دانسته است . ( 3 ) . دلائل النبوه ، بيهقى ، ج 3 ، ص 393 ( 4 ) . همان ، ج 3 ، ص 395 ( 5 ) . همان ، ج 3 ، ص 396 ( 6 ) . انساب الاشراف ، ج 1 ، ص 345 السيرة النبويه ، ابن كثير ، ج 3 ، ص 180 ، در اين مطلب ديگرى نيز گفته شده كه در اينجا نمىتوان به آنها پرداخت نك : سبل الهدى و الرشاد ، ج 4 ، ص 561 ، زاد المعاد ، ج 3 ، صص 269 - 270