أحمد السباعي (مترجم: رسول جعفريان)

542

تاريخ مكة (از آغاز تا پايان دولت شرفاى مكه "1344 ق")

مىگرفت تمام همّ و غم وى آن بود تا بتواند امارت خويش را از دست دشمنانش محفوظ نگاه دارد . به همين دليل ، بيش از همه در فكر پر كردن خزانهء مالى خود از هر طريق و با استفاده از هر وسيله ، خريدن رؤساى قبايل و نيز متنفّذان از اشراف به هر قيمت بود . بگذريم كه بايد براى تسليحات و درست كردن حصار و قلعه و ساختن مخفىگاه چه اندازه هزينه مىكرد . همين وضعيت بود كه سبب مىشد حاكم احساس كند كه درآمدهاى موجود در اين بلاد ، كفايت مخارج عمومى را نمىكند . به علاوه فرصتى هم نداشت تا در بارهء ابعاد زندگى در اين ديار بينديشد . اين حاكم در مسند امارت خود ، بسان جنگجويى بود كه تحت سلطهء هيچ قانون ثابت و نظام استوارى در نمىآمد و در اين صورت ، چه نيروى فكرى براى او مىماند كه بتواند فرصت فكر و تحقيق را در امورى غير از امر جنگ و سنگربندى و قلعه سازى و تثبيت جايگاه خود به او بدهد . از سوى ديگر ، گويى براى عثمانىها تنها چيزى كه برايشان در اين بلاد اهميت داشت ، همين بود كه خطيب مكه نامشان را در خطبه بياورد . اين رويه‌اى بود در آغاز ، يعنى زمانى كه هنوز پايبند به برخى از مسائل بودند ، به آن عمل مىكردند ، اما با گذشت ايام و زمانى كه به تدريج تسلط بيشترى پيدا كردند و زمانى كه مكه را هم مانند ساير بلاد به صورت سرزمينى تابع خود درآوردند ، آنجا را اقليمى نمىشناختند كه عسل از آن مىتراود و لذا بايد به آن برسند و زمينه را براى بارورى آن آماده كنند ، بلكه آنجا را كاروانسرايى مىدانستند كه بايد مشتى گرسنه و بىكار و زاهد كه از نواحى دوردست مىآمدند ، در آن بيارامند و بياسايند . بنابراين مانعى از اين كه ذهن خود را از آن منصرف سازند و صرفاً به همين مقدار تبعيت و اشراف بسنده كنند ، وجود نداشت . مهم‌تر آن كه اصحاب حلّ و عقد اين شهر از ميان اشراف ، حاضر به تسليم كامل برابر استعمارگرى كه ميان آنان مىگشت و با رعاياى آنان ارتباط داشت و هرچه از آنان مىخواست براى خود فراهم مىكرد ، نبودند . به جز اين هم دشوارىهايى وجود داشت كه مال و جان عثمانىها را به زحمت مىانداخت آن هم در مسيرى كه نتايج آن روشن نبود . بنابراين ، چرا نبايد دولت عثمانى ، به نزديك‌ترين راه پناه مىبرد كه آن گرفتن