أحمد السباعي (مترجم: رسول جعفريان)

372

تاريخ مكة (از آغاز تا پايان دولت شرفاى مكه "1344 ق")

پيشنهاد كرد با يك صد هزار شتر او را آزاد كند - و باور من آن است كه در اين باره مبالغه شده و احتمالًا صد شتر بوده است - اما پادشاه يمن اين درخواست را رد كرد . او سوگند خورد كه تا اين شكاف در كوه باز نشود ( گويا اشاره به شكاف در كوهى دارد كه در آنجا بوده است ) او را آزاد نخواهد كرد . در اين جا بود كه عفيف‌الدين ذروى قصيده‌اى گفت كه شيخ حضراوى آن را در تاريخ البشر خود آورده است : اگر تصور مىكنى كه روزگار فقط يك روز است ، تصور نادرست و كذبى است بسا شكافى كه شِعْبش را درمانده مىكند ، اما بناگاه رحمتى به آن مىرسد و مُنشعِبش مىكند . در آن وقت ، كسى كه به پروردگارش پناه برده است ، دعايش در باره دشمنانش مستجاب خواهد شد . شگفت آن كه شاعر ، آن شب را به صبح نرساند جز آن كه در آن شب چندان از آسمان باران سيل‌آسا آمد كه آن شكاف كوه باز شد و سلطان ، شاعر را آزاد كرد و به او صله داد . بايد بگويم كه احمد بن اسماعيل در سال 827 دو سال پيش از آن كه بركات در سال 829 به امارت برسد ، درگذشت . بنابراين ، اين روايت درست نيست ، مگر آن كه در دورانى رخ داده باشد كه بركات با برادرش در امارت شراكت داشت . من اين را بعيد نمىدانم ، چرا كه نفوذ بركات در دوران شراكتش با پدر كمتر از نفوذ او در دوران امارت مستقلش نبود . فرزندان بركات بن حسن بن عجلان زمانى كه بركات احساس ضعف در امارت كرد ، به نايب جدّه ، امير جانى بيك ظاهرى نوشت تا به سلطان مصر خبر دهد كه ولايت فرزندش محمد را بر مكه تأييد كند . چراكسه درخواست او را قبول كردند و فرمان تأييد سلطان را براى امارت محمد بن بركات براى او فرستادند . درست چند ساعت پيش از آن كه فرمان برسد ، امير بركات