مركز پژوهش كتابخانهء مجلس شوراى اسلامى (جمعى از نويسندگان)

396

گنجينه بهارستان (علوم وفنون پزشكى)

در آخر متشابه القوام گردد ؛ و از عضوى غير معيّن مىباشد و اين مدّى بود . سببش انفجار دبيله « 1 » بود در عضوى از اعضا ، حتّى كه از صدر و سينه نيز باشد . علامتش تقدّم ورم در آن عضو و وقوع لرز و فراشا « 2 » كه نافض و قشعريره گويند . علاجش قند و گلاب به شيرهء تخم خيارين با سكنجبين يا شراب زرك به حسب احوال . غذا آب جو و مرغ چوژه « 3 » انداخته و چون قيح پاك گردد ، گل ارمنى و طباشير و خون سياوشان و گل سرخ از هر يكى يك جزو و تخم كاسنى دو جزو ، مجموع را كوفته و بيخته ، يك مثقال به شراب سيب و به بدهند و موضع را به مقوّيات ضماد كنند و در آب جو برنج اضافه نمايند « 4 » و اگر حرارت نباشد « 5 » به جو حاجت نبود ؛ « 6 » و غير مدّى باشد ، چنانچه فضله مجتمع مىگردد در يك عضو يا زياده و چون ممتلى گردد به اسهال مندفع گردد . « 7 » علامت آنكه در آن عضو دردى ظاهر شود قبل از اسهال و بعد از آن خفّتى و راحتى پيدا آيد و معرفت نوع خلط به لون براز و باد و از درد عضو و « 8 » اسهال حاصل توان كرد ؛ اگر غبّ « 9 » بود صفراوى باشد و اگر ربع ، سوداوى و اگر مواظبت « 10 » ، رطوبى « 11 » و اين نوع اسهال را دور البطن گويند و اگر دورى نباشد ، بل دايم بود و در بعضى اوقات قوىتر شود ، آن خلط فاسد در خون است . علاجش تنقيه بدن بود از خلط غالب و « 12 » تعديل مزاج بما يوافق و تقويت آن عضو

--> ( 1 ) . س : نليله ؛ دبيله : نزد پزشكان هر ورم عارضى را اگر در اندرون آن موضعى بود كه مادّه در آن جمع شود ، آن را دبيله گويند و اخصّ از لفظ ورم است و آنچه از اين قبيل اورام حادّ تشخيص داده شود آن را خراج نامند . ( كشّاف اصطلاحات الفنون ، نقل از لغتنامه ) . ( 2 ) . ف : فرشا ؛ فراشا : حالتى كه آدمى را از به هم رسيدن تب واقع مىشود و آن خميازه و به هم كشيدن پوست بدن و راست شدن موى بر اندام باشد و آن حالت را به عربى قشعريره خوانند . ( برهان ) . ( 3 ) . چوژه : يا جوژه همان جوجه است . ( 4 ) . ف ، ل : كنند . ( 5 ) . ف : نبود . ( 6 ) . ش : نيست . ( 7 ) . ف ، ل ، ش : شود . ( 8 ) . س : - و . ( 9 ) . ف : عنا ؛ ل : + در ؛ س : عنب . ( 10 ) . مواضبت ( مواظبه ) : تب نوبه‌اى كه هر روز آيد . ( ناظم الاطباء ) . ( 11 ) . ل : - و اگر مواظبت رطوبى . ( 12 ) . س : - از خلط غالب و .