مركز پژوهش كتابخانهء مجلس شوراى اسلامى (جمعى از نويسندگان)
137
گنجينه بهارستان (علوم وفنون پزشكى)
برخيزند « 1 » چشم « 2 » تاريك شود و سر بگردد و بيم « 3 » باشد كه بيفتد . و اين مرض « 4 » مخوف نيست . « 5 » و اين مرضى « 6 » بلغمى « 7 » باشد يا « 8 » سوداوى « 9 » يا ريحى باشد « 10 » . علامت بلغمى ، گرانى سر و روى و كدورت حواس و بسيارى خواب بود « 11 » و تشنگى نباشد « 12 » و بول سفيد « 13 » و غليظ بود « 14 » و نبض لين بود « 15 » . علامت « 16 » سوداوى ، بسيارى فكر « 17 » و بيخوابى و كم گفتن « 18 » و صلابت نبض بود « 19 » . علامت « 20 » ريحى « 21 » آن بود كه دير نپايد « 22 » و در « 23 » ابتدا آب از چشم گشاده شود . علاج « 24 » جمله آن است « 25 » كه دماغ را تنقيه كند به حب اياره « 26 » و حب اصطمخيقون و جلاب بالنگو و « 27 » تخم رازيانه و گل شكر و بيخ مهك خراشيده دهند . و غذا نخود
--> ( 1 ) . م : برخيزد پيش . ( 2 ) . ل : + او . ( 3 ) . م : وقت . ( 4 ) . س : مرضى . ( 5 ) . م : - و اين مرض مخوف نيست . ( 6 ) . م : مرض ؛ س : - اين مرضى . ( 7 ) . س : از بلغم . ( 8 ) . س : + از . ( 9 ) . س : سودا ؛ م : سودايى باشد . ( 10 ) . س و ل : - يا ريحى باشد . ( 11 ) . م : - بود . ( 12 ) . م : اندك . ( 13 ) . س : سپيد . ( 14 ) . م : باشد . ( 15 ) . م : باشد . ( 16 ) . م : علاج . ( 17 ) . م : فكر بسيار . ( 18 ) . م : گشتن . ( 19 ) . م : - بود . ( 20 ) . س : + اين ؛ م : - علامت . ( 21 ) . س : ربح ؛ م : و ريحى . ( 22 ) . م : نيايد . ( 23 ) . م : - در . ( 24 ) . س : + اين رنج آن بود . ( 25 ) . س : - جمله آن است . ( 26 ) . ل : ايارج . ( 27 ) . ل و م : اصطحيقون ؛ اصطمخيقون : به كسر اول و ضم ثالث « اين كلمه معرب استماچيك ( انگليسى ) يا استوماشيك ( فرانسوى ) است كه منظور شربت يا معجون گوارشى ( معدى ) است . به عبارت اخرى شربت مقوى معده است . ( ترجمهء عيون الانباء ابن ابى اصيبعه ، ج يك ) ؛ ايضا به كتاب پنجم قانون مراجعه شود . » ( خفى علايى ، ص 144 ، حواشى مصحح ) ؛ تحريفى است از اصطماخيقون و گاه به صورت اصطحيقون آمده است . داوود انطاكى گويد اين كلمه به شهادت لفظ آن ، يونانى است ، زيرا اصطمخيقون به معنى منقى اخلاط بارد است . ( لغتنامه ) تركيب اين حب در باب چهارم از مقالهء چهارم رسالهء حاضر آمده است .