الشيخ رسول جعفريان
807
رسائل حجابيه (فارسى)
نظر است كه صيّاد دلها است . نظر است كه كهرباى جانها است . نظر است كه عشق و سودا آور است . نظر است كه جوانها را واله و شيدا و حيران و سجاف خيابانها و سرگردآنها در بيابانها مىكند . نظر است كه خانهها را ويران و ناظر آن را بىسر و سامان مىنمايد . نظر است كه طربانگيز و شوق خيز و فتنهآميز و خونريز است . نظر است كه قلبها را كباب و ديدهها را پرآب و خانهها را خراب مىنمايد . نظر است كه ويرانكنندهء دلها و افزونكنندهء حسرتها و ديوانهكنندهء جوانها است . نظر است كه كليد زنا است ؛ و زنا است كه مولّد امراض و منجر به هلاكت و موجب بدبختى و سفليس و سوزاك و اين قبيل امراض است كه موجب قطع نسل است كه ضربت و فاجعهاىست بر جامعهء بشر . پس قانونگزارى كه مربّى آدميان و مانع شرّ و زشتى ايشان است ، البته بايد مادّهء اشاعهء فساد را در بلاد از ميانهء عباد كه عبارت از نظر به اجنبيّه باشد ، به كلّى [ در ] قانونش منع و ريشه اين فساد را بر باد دهد . بعينى حلّ باب العشق بابى * بها قد بان من لحمى اهابى بربّى اشتكى عنها و ما بى * بلا بىدل بلا بىدل بلا بى گنه چشمان كند دل مبتلا بى * بعينى قد جرى بحر و طوفان بها سيّرت فى مصر و كوفان * فلو لا العين لم تغرق بعمّان اگر چشمان نبيند روى خوبان * چه داند دل كه خوبان در كجا بى « 1 » مسلّم است كه راه مشتهيات نفسانيّه از براى هر ذى حسّ و انسانى باز و هركس و لو هر قدر صاحب نفس مطمئنه باشد ، دوستى جمال لازمه جبلّت و فطرت و از نواميس متقنهء طبيعت اوست . هرگاه صاحب قواى شهوانيّه زن زينت كردهاى را با روى گشاده در ملاء عام با يك بدنى چون نقرهء خام و ابرويى چون كمان و مويى مجعّد و پريشان و زلفى دلآويز و چشمانى خونريز با طوقى به گردن و غبغب و با آن رنگ ياقوتى لب ديد ، يقينا هركسى را مفتون و هر پير و جوانى را مجنون خواهد نمود ؛ الّا من عصمه الله ؛ قال الله تعالى حكاية عن يوسف الصديق : « وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي » ؛ « 2 » بعد از آنكه دل رفت ، ديگر نتوان جلوگيرى نمود . پس تحريك به عمل و انجام مقدّمات مراد و مقصود مىنمايد . آنگاه آن محذور خطرناك كه زنا و مذموم عند الشرع و العقلاء است ، لازم و به عمل خواهد آمد .
--> ( 1 ) . اين اشعار و عبارات پيش از آن ، از كتاب طومار عفّت گرفته شده است . عبارات ياد شده در كتاب مدينة الاسلام روح التمدن ( تأليف 1346 ق ) آمده است . هر دو متن در كتاب حاضر به چاپ رسيده است . ( 2 ) . يوسف ، 53