أيوب صبري باشا (پاشا) (مترجم: عبد الرسول منشى)
333
مرآة الحرمين (سفرنامه مكه) (فارسى) ( چاپ مركز پژوهشى ميراث مكتوب ، 1382 ش )
فرمود و فرمودند كه شتر مفقود تو موافق وعدهء هاتف سالف الذكر به خانهء تو آوردهشده است . شعرى كه خزيم بن فاتك از هاتف شنيده بود اين است . تعوّذن باللّه ذى الجلال * و وحّد اللّه و لاتبال ما هوّل الجنّ من الاهوال يعنى اى خزيم نه به جنّى كه صاحب اين مكان است بلكه به خداى متعال التجا كن ، حضرت خداى - تقدس و تعالى - را توحيد كرده و تفكر منما ، از چيزى كه جنّ تو را به واسطهء آن مىترساند مطمئن باش و به هيچوجه خيال منما . چون خزيم بن فاتك اين شعر را شنيد متحير شده گفت : الامان اى هاتف خداى تو را رحمت كناد هرچه مىخواهى بگويى براى من آشكار گوى . اين جن كه خود را براى خزيمه آشكار نساخت به اين شعر خزيمه را جواب گفت : هذا رسول اللّه ذو الخيرات * يدعوا الى الجنّة و النّجاة يأمر بالصّوم و بالصلوة يعنى : اين صاحب خيرات رسول اللّه است كه دعوت مىنمايد به سوى جنّت و نجات و امر مىنمايد به روزه و نماز . سلمة بن زيد نيز از كسانى است كه به دعوت جنّيان قبول اسلام نمودهاند . جناب سلمه از بطنى است كه منتهى به قبيلهء خثعم مىشود و گويد كه : افراد قبيلهء ما حرمت هيچ چيز را اعتقاد نمىكردند ، روزى صنمى را كه معبود اتّخاذ كرده بودند سجده نموده و اجراى آيين مىكردند . ناگاه از هاتف مقالهاى شنيدند كه مفاد او اين بود : اى انسانهايى كه صاحب وجود هستيد ، چرا به خيالهاى رؤيا نگاه مىكنيد سبب چيست كسانى را كه حكمت را به بتان اسناد مىكنند گوش داريد ، اين پيغمبر سيّد انسانهاست ، عادلترين حكام است ، اسلام را به نور اعلام مىنمايد ، آن وجود مسعود در بلدة الحرام يك شيرى است .