أيوب صبري باشا (پاشا) (مترجم: عبد الرسول منشى)

332

مرآة الحرمين (سفرنامه مكه) (فارسى) ( چاپ مركز پژوهشى ميراث مكتوب ، 1382 ش )

نمائيم . رسول الثقلين - سلام اللّه عليه و آله - ظهور كرد ، ما در جبل حجون به آن ذات مقدس تبعيّت نموده نماز كرديم ، اسلاميّت را قبول نموده و رسالت او را نيز تصديق كرده و ايمان آورديم تو نيز مسلمان شو كه از هرچيز سالم باشى . جناب تميم گويد : پس از استماع اين مقالات از آنجا برخاستم و به كليسائى كه دير ايّوب گفته مىشد رفته و ما وقع را به راهب دير مزبور حكايت نمودم . راهب در جواب گفت : بلى . حضرت خير انبيا از حرم ظهور كرده و به حرم هجرت خواهد نمود . به محض استماع اين قول راهب به مكه معظمه عزيمت كرده و حضرت رسول را ديده و به دائره منجيهء اسلاميّت داخل شدم . خزيم بن فاتك بن الاخرم نيز به دلالت يكى از اجنّه مسلمان شده است . روايت مىكنند كه وقعهء آتيه را خود خزيم بن فاتك حكايت نموده است . جناب خزيم كه يكى از اصحاب حضرت رسالت گفته است : روزى به واسطهء جستجوى شترى كه گم كرده بودم به محل مخوفى رسيدم و چون خسته شده بودم پاى حيوانى را كه سوار آن بودم بسته خود به خود گفتم كه به بزرگ و شيخ اين محل التجا مىكنم . پس از آن تكيه به ناقهء خود نمودم هنوز خوابم نبرده بود كه از هاتف آتى الذكر بعد را شنيدم . گفتم اى هاتف تو كى هستى ؟ گفت من مالك بن مالكم اگر بخواهى مسلمان گردى من تو را تا زمانى كه به نزد عيال خويش معاودت كنى از جستجوى ناقهء خود مستريح و مستغنى مىسازم . يعنى من او را به خانهء تو مىرسانم . من هم چون اين جواب را شنيدم بدون تأخير به مدينهء منوّره آمدم . چون به شهر شهير مدينه رسيدم روز جمعه بود و به اين واسطه بدون اينكه به محلى بروم به مسجد حضرت رسالت مآب رفتم . در وصول من به مسجد حضرت ختمى مآب خطبه مىخواندند تا زمان اتمام خطبهء شريفه در طرف بيرون مسجد شريف توقف كردم . در اين حين ابوذر غفارى آمده و به من گفت : كه اى خزيم سلام تو به سمع شريف محمدى رسيد محض اينكه سلام مسرت انجام ختمى مرتبت را به تو رسانم مرا فرستادند داخل مسجد شو و نماز را با جماعت ادا كن . پس از اتمام نماز ، حضرت پيغمبر مرا به نزد خود دعوت فرموده وقعه‌اى را كه در ميان دره براى من واقع شده بود حكايت