أيوب صبري باشا (پاشا) (مترجم: عبد الرسول منشى)
325
مرآة الحرمين (سفرنامه مكه) (فارسى) ( چاپ مركز پژوهشى ميراث مكتوب ، 1382 ش )
نمودند و تا زمان حضرت نوح به منوال مشروح باقى بودند . تقى مخلد ادّعا كرده است كه اين اسامى بعد الطوفان به هندوها انتقال نموده و آنها هم اصنام بزرگ خود را به اين اسامى تسميه نمودند . چون در بطون هريك از اصنام هنود يك جنى موجود بود و كسانى را كه آنها را معبود خود قرار داده بودند از غايب خبر مىدادند ؛ لهذا هنود آنوقت معتقد آن بودند كه اصنام و معبودين آنها سامع و متكلم مىباند . بعدها چون اصنامى هم كه مشركين مكّهء مكرّمه پرستش مىكردند از احوال آتيه خبر مىدادند لهذا اين زعم هنود به اهالى مكّهء نيز انتقال نمود . كلماتى كه از اصنام اهل مكّه شنيده شده است عبد اللّه بن عباس سبب مسلمان شدن عمر بن الخطاب را اينگونه شرح و بيان نموده : عمر بن الخطاب به صناديد قريش وعده نمود كه حضرت ختمى مآب را معدوم و مقتول دارد و براى اينكه استحكام اين وعده خود را به عين به قريشيان بفهماند به خانهء صنمى رفت كه طايفهء بنى خزاعه او را خداى خود دانسته و عبوديت مىكردند . اثنائى كه عمر سوگند ياد مىنمود از جوف صنم صداى هاتفى ظهور كرد . از ظهور اين صدا قريشيانى كه در نزد صنم بودند تعجب نموده و به كمال حيرت گوش دادند ، شنيدند كه صنم مذكور شعر آتى را مىخواند ؛ و از واهمه هريك به طرفى رفته ديگر معاودت نكردند . روايت است كسانى كه در آنوقت در داخل آن بتخانه بودند پس از مدّت كمى عموما از مضيق كفر درآمده و داخل فسحت سراى ايمان شدند . شعر يا ايّها النّاس و ذو الاجسام * ما انتمو و طائش الاحلام و مسند الحكم الى الاصنام * اصبحتموا كراتع الأصنام اما ترون ما ارى امامى * من ساطع يجلو دجّى الظّلام قد لاح للنّاظر من تهام * حتّى بدا نورا بارض الشام