أيوب صبري باشا (پاشا) (مترجم: عبد الرسول منشى)

291

مرآة الحرمين (سفرنامه مكه) (فارسى) ( چاپ مركز پژوهشى ميراث مكتوب ، 1382 ش )

انشاءاللّه فرزندانم به عشرهء كامله بالغ شده محض رضاى حق يكى از آنها را در كعبهء معظّمه ذبح و قربان مىنمايم . حسب الحكمه بعد از مدّتى مراد عبد المطّلب حاصل و اولاد او به حد عشرهء كامله و اصل شده گاهگاهى نذر واقع خود را به خاطر آورده و عقل از سر او مىرفت . بناء عليه پس از تفكّر بسيار اولاد خود را احضار نموده موافقت آنان را حاصل نمود و اسامى هريك از آنان را جداگانه به يك تير فال نويساند . پس از آن اين تيرها را برداشته با پسران خود به درون كعبة اللّه نزد هبل نام صنم كبير كه در آنجا مركوز بود برده و به قاعدهء جاهليّه قرعهء تفأّل انداخت . اگرچه اين تفأّل حكم نمود كه بايد جناب عبد اللّه پدر عالى گهر حضرت رسول قربان كرده شود ؛ ولى چون در رؤياى خود به دفعات ديده بود كه از جناب عبد اللّه خوارق و عجايبات ظاهر مىشود و مىدانست كه آن حضرت پدر حضرت سيد البشر خواهد بود ؛ لهذا او را از حيثيّت محبّت به ساير برادران او مقدم و مرجّح مىداشت و اميد داشت كه آن وجود مسعود به لطف حضرت معبود از بلاى ذبح رهايى خواهد جست . يكى از خوارق عادات كه عبد المطّلب را آگاه نموده بود كه پسر او پدر حضرت سيد البشر خودهد شد اين فقره بود : روزى جناب عبد اللّه به پدر بزرگوار خود گفت كه : اى پدر مهرگستر من هر وقت كه از مكّه درآمده و به جبل ثبير صعود كرده و در محلى قعود مىنمايم در ظهر من دو نور لطيف مشعشع ظاهر شده يكى طرف شرق ساهرهء غبراى زمين و ديگرى به طرف غرب منتشر شده ، پس از مدتى مانند سحاب فيض متّحد شده به طرف آسمان ساطع و بعد باز به ظهر من راجع مىشود ؛ و اين امر در يك آن غير منقسمه واقع مىگردد در هر جا كه نشينم ندى « سلام عليك ايّها المستودع ظهره نور محمّد - صلّى اللّه عليه و آله - » را از هاتف غيب مىشنوم . اگر در زير درخت خشكى بنشينم شجر مذكور كسب نضارت مىكند و چون آن موقع را ترك كنم باز آن شجر ملتفّة الساق به حالت سابق خود رجوع كند . پدرش عبد المطّلب نيز در جواب گفت : اى فرزند من تو را بشارت مىدهم كه تو حال نور محمدى هستى و تو را تبريك و تهنيت كنم . من درين خصوص به دفعات بشارت