أيوب صبري باشا (پاشا) (مترجم: عبد الرسول منشى)

222

مرآة الحرمين (سفرنامه مكه) (فارسى) ( چاپ مركز پژوهشى ميراث مكتوب ، 1382 ش )

حضرت ابراهيم چنان كه مذكور گرديد براى ذبح اسماعيل كارد را به حلق مبارك آن حضرت متّصل ساخته و به قوّت هرچه تمام‌تر ارادهء قطع نمود ؛ ولى كارد به قدر ذرّه‌اى نبريد . حضرت خليل از نبريدن كارد غضب نموده و آن كارد را به صخرهء بزرگى كه در آنجا بود زد و آن سنگ را دو پارچه كرد . حضرت ابراهيم متفكّر و متحيّر كه آيا در اين چه حكمتى موجود خواهد بود كه ناگاه خطاب مستطاب رسيد : اى ابراهيم رؤياى تو را تصديق كرديم براى پسرت اسماعيل يك قوچ بدل و فدا فرستاديم . در اين بين جبرئيل امين نيز با يك قوچ عظيم الچثه از جبل ثبير ظاهر و نمايان گرديد . حضرت ابراهيم قوچ مزبور را گرفته به مسجد منحر آورد . پس از آنكه خود ابرهيم و كبش و اسماعيل تكبير گفتند كبش را خوابانيده و ذبح نمود . نظر به روايت ديگر زمانى كه حضرت ابراهيم به حيرت تمام تفكّر مىكرد ، پسرش اسماعيل كه هرگونه امر و ارادهء ربّ جليل را مطيع و منقاد بود گفت : اى پدر تو را چه شد كه در ايفاى امر حضرت حق تكاسل كنى ؟ ابراهيم گفت : كارد قطع نمىكند . اسماعيل عرض كرد حال كه چنين است با قبضهء او بر سر من بزن كه امر خداى را اين‌گونه ايفا كرده باشى . حضرت ابراهيم به تعليم خود اسماعيل ساعى بود كه به ضربت قبضهء تيغ مسلول تصوّر خود را به حيّز فعل آورد . ناگاه از هاتف غيبى اين خطاب مستطاب رسيد : يا ابراهيم رؤياى تو را تصديق كرديم براى اينكه فرزند تو را بدل و فدا باشد يك قوچ براى تو نازل و فرستاديم ، اسماعيل را رها كرده و اين قوچ را كه در جبل نمايان است بگير و بجاى پسرت قربان كن . و در هنگام ظهور اين خطاب كه : اى ابراهيم رؤياى تو را تصديق نموديم . تيغى كه در دست حضرت خليل بود از وحشت خطاب مذكور به زمين افتاد . در اين اثنا حضرت جبرئيل از گوش كبش مزبور گرفته و به حضرت ابراهيم نمود و به اشارت جبرئيل اللّه اكبر گفت . حضرت اسماعيل نيز سر خود را از زمين بلند كرده عبارت منجيهء اللّه اكبر و للّه الحمد را بر زبان آورد ، ابراهيم قوچ مزبور را گرفته و قربان نمود . نظر به روايت ديگر چون حضرت خليل درجهء مطاوعت و تسليم اسماعيل را به امر