أيوب صبري باشا (پاشا) (مترجم: عبد الرسول منشى)

196

مرآة الحرمين (سفرنامه مكه) (فارسى) ( چاپ مركز پژوهشى ميراث مكتوب ، 1382 ش )

بنا به بعض روايات چون حضرت هاجر در آن بيابان تنها گذاشته شد عقب زوج خود روان شده و گفت : ما را نزد كى گذاشته و مىروى ؟ چون جواب لا و نعم نگرفت ، الى جبل كدا از عقب حضرت ابراهيم رفت . حضرت ابراهيم در وصول به جبل مذكور روى خود را به طرف هاجر برگردانيده و گفت : يا هاجر من شما را به خدا امانت سپردم . هاجر گفت : اگر چنانچه از طرف حق اين چنان وحى كرده شدى خداى مطلق كه ما را بر او سپارش كردى براى ما كافى و كافل تواند بود . هاجر مراجعت كرده و نزد اسماعيل آمد . چون حضرت ابراهيم به ذروهء جبل سالف الذكر رسيد و ديد كه اولاد و عيال خود ر در يك محلّ مخوف و خالى گذاشته است كه ابدا آثار زراعت و عمران در او نيست از كمال رحم و شفق خويش به رقّت آمده و اين گونه دعا كرده و به شام درآمد : الهى ذرّيّت خود را در يك وادى نزديك خانهء تو گذاشتم [ تقرّب ] قلوب بعض ناس را به زيارت آن موقع مقدّس مجبور ساز و اهالى موقع مذكور را به ميوه‌هاى گوناگون مرزوق و مسرور دار . تا اينكه در آنجا نماز گزارده و به لازمهء شكر و محمدت تو قيام و اقدام كنند . نظر به قول ديگر چون حضرت ساره ديد كه اسمعيل نورافزاى عالم شهود گرديد از اين جهت حسادت نموده و به حضرت ابراهيم گفت : اى ابراهيم اگر چنانچه فراغت بال و آسايش حال مرا بخواهى ، هاجر را با پسر او به محلّ بىآب و نشانه‌اى ببر و در آنجا رها كن . چون وحى جليل صادر شد كه موافق رأى ساره حركت نماى ، لهذا حضرت خليل مشار اليهما را با يك مطهره آب به وادى غير ذى زرع مكّه رها كرده و بر نهج سابق دعا نمود . و چون دعاى او رهين قبول آمد قبائل جرهم و قطورا ظهور نموده و مكّهء مكرّمه را آباد و معمور نمودند . صورت ظهور زمزم حضرت هاجر يك مطهره آب را كه حضرت ابراهيم براى آنها داده بود بىتاب در ظرف سه روز تمام نموده پسرش اسماعيل از شدّت عطش بىتاب شده و به درجه‌اى رسيد كه ترك حيات كند و خود نيز به كلّى از تاب و توان افتاده و شير از پستانهاى او