أيوب صبري باشا (پاشا) (مترجم: عبد الرسول منشى)

197

مرآة الحرمين (سفرنامه مكه) (فارسى) ( چاپ مركز پژوهشى ميراث مكتوب ، 1382 ش )

بالكلّيّه منقطع و ناياب گرديد . چون اين حال را ديد در آن وادى وحشت مبادى به تنهايى خود جزع و فزع نموده ، پس از آنكه مدّتى گريه و زارى و ندبه و بىقرارى كرد پسرش اسماعيل را به اندرون چار طاقى كه تدارك كرده بود گذاشته و خود براى جستجوى آب به ذروهء كوه صفا درآمد . حال آنكه در بالاى اين كوه نه از آب اثرى و نه از بنى نوع بشر رهگذرى بود . هاجر چشمهاى خود را به آن معصوم دوخته و به بطن وادى اندرآمد ، چون گودى و عمق آن وادى از ديدن طفل او مانع شد زيادى لباسى را كه دربرداشت به دوش خود انداخته دوان دوان به تپّه جبل مروه صعود نمود ، در اينجا فرزند خود را ديده و به وادى هبوط كرد . باز در وصول به بطن وادى چون ديد فرزند خود را نمىبيند كرارا به شاهقهء جبل صفا درآمده و به لقاى صفا افزاى فرزند خود مبتهج و مسرور گرديد . به اين منوال هفت دفعه تمام از صفا به مروه و از مروه به صفا رفته چون از بنى نوع بشر فردى و [ آفريده‌اى ] را در آنجا نديد گفت : در اينجا پيدا شدن آب و انسان از جملهء محالات و ممتنعات است . به كمال يأس و حرمان نزد پسر خود اسماعيل معاودت كرد . اگرچه در آن اثنا مشابه صداى انسانى صدايى شنيد و قدرى فرح آورد ؛ ولى چون جهت و طرف صدور اين ندا را نتوانست تعيين كند و نيز براى اينكه آن صدا هم به تدريج منقطع گرديد ، سررشتهء عمل خود را از دست داده و به چهار طرف خود به حالت حزن و اندوه مىنگريست . زمانى بعد به خود آمده و گفت : اى صاحب صدايى كه سامعهء مرا مسرور و مبتهج ساختى ، از استماع آواز صفاپرداز تو در درياى حيرت مستغرق شدم ، اگر مرا معاونت و امداد خواهى كرد تعجيل فرما ؛ زيرا خواه من و خواه فرزندم اسماعيل كه در آغوش يأس و حرمان من است به درجهء هلاكت رسيده‌ايم . صاحب صوت مذكور كه جبرئيل بود ظهور نمود ، و به جناح خويش به اظهار آب زمزم مجبور گشت . پس از آنكه جناب هاجر از ظهور اين آب مسرّت فوق العاده را نائل و مظهر شده و از اين آب مشروب و سيراب گشته و شير از پستانهاى او شروع به تقطّر و ريزش نمود براى اينكه آن آب خوشگوار به وادى جارى نشود اطراف او را به واسطهء ريگ جمع و محكم