أيوب صبري باشا (پاشا) (مترجم: عبد الرسول منشى)
188
مرآة الحرمين (سفرنامه مكه) (فارسى) ( چاپ مركز پژوهشى ميراث مكتوب ، 1382 ش )
بودند اذعان كرده و بعد از آن ساير مسعودين نيز يكيك وحدت وجود حق را اقرار و تصديق كردند ، از اينرو تابعين حضرت خليل روى به ازدياد نهاد . صناديد نمارده از كثرت مسلمانان بىراحت و حضور شده و در صدد چارهجويى بودند كه آن وجود مبارك را از سواد بابل خارج و زائل كنند . چون در اين خصوص تشكيل جمعيّت مىنمودند و رفتهرفته توسيع دائره شقاوت و مكنت مىكردند روزى نمرود حضرت خليل را نزد خود خواسته گفت : يا ابراهيم ديگر اقامت تو در اينجا مناسبتى نخواهد داشت و بلكه در حق تو مايه مخاطره خواهد گرديد ، من بعد را به بلدهء مناسبى مهاجرت كرده و زمانى هم در آنجا آرام و اقامت نما . حضرت ابراهيم نيز عزيمت به اقليم مصر را تصويب كرده و شهر بابل را ترك نمود . حضرت ابراهيم در اثناى دخول مصر مىدانست كه فرعون مصر دشمن عرض و ناموس مردم است ، بناء عليه هنگامى كه وارد مصر مىشدند حضرت ساره را در اندرون صندوقى گذاشته و او را محكم بست . مأمورين فرعون كه در داخل و خارج شهر بودند اين صندوق را شكسته و حضرت ساره را بيرون آوردند و از حسن و جمال آن حضرت متعجّب شده و به فرعون سفارش كردند كه به پايتخت تو كسى آمده است كه زوجهء او در تناسب اعضا و ملاحت و حسن بىهمتا بوده تاكنون نظير او ديده و شنيده نشده است . و به اين سفارش ورود حضرت خليل را به مصر خبر داده فرعون به احضار حضرت ساره فرعون داد . اخطار آن وقت فراعنهء مصر در بلدهء منوف اقامت مىكردند و در سر راهها مأمورين و محافظين گماشته و به توسّط آنها از مارّين و عابرين موافق اصول و نظام موضوعه باج و خراج مىگرفتند . اگرچه در سنّ حضرت خليل هنگام مهاجرت به مصر اقوال متخالف المآل بسيار هست و ليكن تاريخ عالم روايت هفتاد ( 70 ) سالگى آن حضرت را قبول كرده است . در ميان مورّخين مقرر شده است كه اين فرعون سنان بن علوان از اولاد سام