أيوب صبري باشا (پاشا) (مترجم: عبد الرسول منشى)
185
مرآة الحرمين (سفرنامه مكه) (فارسى) ( چاپ مركز پژوهشى ميراث مكتوب ، 1382 ش )
وضع ابلهانهء او سبب آن شد كه كسانى كه مستعدّ قبول اسلام بودند به حصار متين اسلاميّت داخل شده و قبول ايمان كردند . رغفت نمرود به نام رغفت و يا رعفه دخترى داشت كه از جبين او نور هدايت و سعادت مىدرخشيد . رغفت محض اينكه القاى خليل را به آتش سير و تماشا كند از پدر خود اذن خواست كه به كنار حظيرهء مذكوره برود . نمرود گفت : اى دختر من از ابراهيم خاكسترى هم نمانده است . رغفت ابرام خود را افزوده و از نمرود تحصيل رخصت و به كنار حظيره عزيمت نمود . حضرت خليل را در درون يك گلزار عجيب الازهار ديده و گفت : يا ابراهيم چه خوش است كه آتش تو را نسوزانده [ است ] ؟ حضرت ابراهيم گفت : در قلب هركس كه معرفت ربّ كريم و در زبان كلمهء منجيهء بسم اللّه الرّحمن الرّحيم باشد آتش او را نمىسوزاند . رغفت گفت : اگر مرخّص كنيد نزد شما آيم . رغفت به موجب تعليم حضرت ابراهيم كلمات مباركهء « لا إله الا اللّه » ابراهيم خليل اللّه بر زبان رانده داخل آتش شد ، چون عدم تأثير آتش را ديد بدون ترديد به وجود حضرت واجب الوجود اقرار و اعتراف نموده به سعادت سر مديّهء ايمان نائل و سر افراز گشت . اين وضع مستحسن كه از رغفت مزبوره صادر گرديد پدرش نمرود را به طور فوق العاده مضطر و مكدّر داشت . نمرود براى اينكه [ مؤمنهء ] مزبوره را مرتد كند مدّت متمادى او را پند و نصيحت داده و نصايح واقعهء او مؤثّر نيفتاد . لاجرم دست و پاهاى آن مؤمنه را محكم بسته به مسمارهاى آتشين و بعض آلات متنوعهء آهنين او را تعذيب نموده و آخر كار به مقصود خويش نائل نگشت ؛ زيرا كه حضرت خليل ، رغفت را به محلّ ديگر نقل كرده و حضرت قادر مطلق يكى از بنات نمارده را كه در شرك و الحاد اصرار و عناد زياد داشت به شكل و هيئت رغفت متشكّل ساخته نمرود ، مرقومه را به خيال رغفت تلف نمود . عاقبت كار رغفت به محلّى كه حضرت ابراهيم هجرت كرده بود