أيوب صبري باشا (پاشا) (مترجم: عبد الرسول منشى)
12
مرآة الحرمين (سفرنامه مكه) (فارسى) ( چاپ مركز پژوهشى ميراث مكتوب ، 1382 ش )
پس از آن خود را سرگردان و حيران ميان صفا و مروه ، همراه هاجر بانوى حضرت ابراهيم خليل ، همچون تشنهاى در بيابان و كوير شنزارى كه گرماى آن عطش آدمى را صدچندان مىافزود كه با ضربات پاشنه اسماعيل - عليه السلام - آن كودك نبى به هوش آمدم و جرعهاى از آب زمزم به دور از چشم هاجر و قوم تشنهء جرهم نوشيدم كه حياتى دوباره يافتم و ترسان و لرزان از اينكه اگر متوجه نوشيدن جرعهء آبى شده باشند چه خواهد شد . طولى نكشيد كه شاهد آبادانى مكه بودم و بار ديگر بناى كعبه اين خانهء الهى و شوق زيارتش همان عطش قبل از نوشيدن جرعهاى از آب زمزم را داشتم و آرزوى آنكه هر چه زودتر بنا به اتمام رسد تا همراه تعاليم جبرئيل به ابراهيم خليل و اسماعيل - عليه السلام - من نيز آداب آن بياموزم ، گوئى كه آداب حج آدم - عليه السلام - را فراموش كرده بودم و منتظر اجراى مراسم حج ، اينبار به همراه ابراهيم و اسماعيل . پس از آن شاهدى باشم بر نفاق اقوام و نزاع جراهمه و خزاعه و تسلط يكى بر ديگرى تا آن زمان كه باز شاهدى باشم بر معصيت اعراب و نصب اساف بر سر صفا و نايله بر سر مروه و هبل بر سر كوه اخشب و بدل شدن خانهء خدا به بتكدهاى و اينكه چگونه اينبار گناه را حمل توان كرد ، منى كه از ديار پارس در وادى عربستان سرگردان بودم و گوئى از گرماى آتشكدههاى پارسيان به سرزمينى پناه برده بودم كه گرماى بيابانها و ريگزارهاى آن را بر گرماى شعلههاى آتشكدهها ترجيح داده بودم به شوق زيارت كعبه ؛ و حال بايد ناظرى بر معصيت و گناه كسانى باشم كه بىخبر از حرمت خانهء خدا بودند . مگر چه كرده بودم كه چنين مىبايستى كفارهء گناهان مىپرداختم ، اما نويدى و نورى شوق افزا از دور هويدا بود كه بدان دل بسته بودم و تمام اميد و آرزويم آن نور بود كه آدمى همواره به اميد و آيندهء خوش زنده و اميدوار است . در اين اميد و خيال بودم كه ناگه صداى ابرهه و فرماندهانش به همراه صداى شيههء اسبان و صداى زره سربازان و پيلان تنومندش واهمهء ديگرى در دلم پديد آورد كه اگر پاى اينان كه تا بن دندان مسلح بودند به مكه رسد ، از مكه و كعبه نشانى باقى نخواهد ماند .