الشيخ محمد الصادقي الطهراني
67
نقدى بر دين پژوهى فلسفه معاصر (فارسى)
1 - بگويند گفتههاى ما ظنّى است ، و قرآن هم ظنّى است . مىپرسيم : بنابراين اگر قرآن كه ارزشمندترين بيانات است تا حرفهاى شما كه پايينترين گفتههاست ، همه به گونهى يكسان ظنّى باشد ، چطور ما بين اين دو را كه احاديثاند ، مىگوييد قطعى است ؟ ! به علاوه اگر مىگوييد قرآن ظنّى و به تبع آن سخن شما هم ظنّى است ؛ پس بايد گفت : ما شك داريم مراد شما از ظنّى بودن ، ظنّى بودن است يا قطعى بودن ؟ يعنى حرفهاى شما يقينآور و علمآور نيست و در نهايت نبايد به گفتهى شما مطمئن بود كه قرآن ظنّى است يا قطعى . 2 - بگويند حرفهاى ما همگى ، قطعى است ، ولى قرآن تا حدودى قطعى و بيشتر آن ظنى است . چنين سخنى پيامد تناقض و تبعيض را به دنبال دارد . اگر حرفهاى شما كلًا قطعى است پس قرآن هم به طريق اولى كلًا قطعى است . قرآن كه داراى آورندهى واحد و سبك و سياق منسجم و واحد است ، چگونه مىگوييد قسمتى از آن قطعى و قسمتى ظنى است ؟ اصولًا سخنى ظنى است كه از روى علم و آگاهى و دليل نباشد ، اما قرآن كه از ناحيه علم مطلق الهى صادر شده است ، به مراتب قطعتيش بسيار بالاتر از هر كلام قطعى است ، و اولويت كلام قرآن بر ساير گفتهها قابل انكار نيست . 3 - بگويند سخن ما كلًا قطعى است ولى بيان خداى تعالى « قرآن » كلًا ظنّى است . ج - چگونه است كه سخنان و نوشتارهاى شما قطعىالدلالة است ، با اين كه شما بشريد ، مطلق نيستيد ، اما كتاب خدا كه از ناحيهى علم و عقل و عدالت و رحمت مطلقه نازل شده ظنّى الدّلالة است ؟ ! ! پس معلوم مىشود شما بهتر مىتوانيد خدائى كنيد . اگر كسى چنين بگويد عملًا كلام خود را از كلام خداى تعالى بالاتر دانسته و چنين شخصى راه او قطعىالضّلالة است و انسان را به گمراهى مىكشاند . كوچكترين پيامدش تصريح تلويحى به اين مطلب است كه بشر توانسته با گفتن حرفها و نوشتن كتابها منظور خود را به ديگران بفهماند ، ولى خداى تعالى « معاذاللَّه » از داشتن چنان هنرى عاجز بوده و نتوانسته است ! ! بندگان خدا اگر منظور و مقصودى داشته باشند لغت واضح و دال بر مقصود خود را