السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

637

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

( باب بيست و سوّم ( پيامبران ناشناس و رسول مجوسيان ) ) ( علل الشرائع ) با استناد علوى از امير المؤمنين ( ع ) نقل مىكند ، رسول خدا ( ص ) فرمود : خداوند عزّ و جل پيامبرى را مدّت چهل سال بر قومش مبعوث نمود ، امّا مردم به او ايمان نياوردند ، آن قوم عيدى داشتند كه در كنيسه جمع مىشدند ، پيامبرشان همراه آنها به كنيسه رفت و به آنها گفت : به خداى واحد ايمان بياوريد . مردم گفتند : اگر تو پيامبر هستى از خدايت بخواه كه براى ما طعامى به رنگ لباسمان نازل كند و لباس آنها زرد رنگ بود ، آنگاه آن پيامبر چوب خشكى را در دست گرفت و دعا كرد ، آن چوب سبز شد و ميوه داد و زرد آلويى بسيار شيرين به بار آورد و آنها از آن ميوه خوردند ، امّا هر كس نيّت داشت كه به آن پيامبر ايمان بياورد ، ميوه و هستهء آن را براى او شيرين بود و هر كس قصد داشت كافر شود ، هستهء زرد آلو براى او تلخ بود . ( عيون الاخبار ) با استناد به هروى مىنويسد : امام رضا ( ع ) فرمود : خداوند تعالى به پيامبرى از انبياء خود وحى نمود : فردا صبح اوّلين چيزى كه ديدى آن را بخور و دوّمى را مخفى كن و سوّمى را بپذير و چهارمى را نااميد نكن و از پنجمى فرار كن ، وقتى صبح شد ، آن پيامبر به راه افتاد و اوّلين چيزى كه با آن مواجه شد كوهى بزرگ و سياه رنگ بود ، او ايستاد و با خود گفت : پروردگارم به من فرمان داده كه اين كوه را بخورم ؟ ! و با حالت تعجّب و تحيّر ايستاده بود و فكر مىكرد ، سرانجام با خود گفت : پروردگارم منزّه است از اينكه مرا تكليف به امرى غير ممكن بنمايد ، پس به سوى كوه رفت تا آن را بخورد ، پس هر چه به آن كوه نزديك مىشد ، آن كوه كوچك و كوچكتر شد تا به صورت لقمه‌اى در آمد و او آن را بلعيد و مشاهده كرد خوشمزه‌ترين چيزيست كه تا آن روز آن را خورده بود ، دوباره به راه افتاد و طشتى از طلا ديد ، به امر الهى گودالى حفر كرد و آن طشت طلا را در آن مخفى نمود و بر روى آن خاك ريخت ، باز به راه افتاد و اين بار ديد دوباره آن طشت نمايان شده ، به فرمودهء پروردگار آن طشت را مجددا دفن كرد . دوباره حركت كرد و اين بار پرنده‌اى را ديد كه بازى شكارى در تعقيب آن بود ، به امر پروردگار آن پرنده را در دست خود گرفت و او را در آستين خود پناه داد ، باز گفت : من روزهاست در طلب اين شكار هستم و اكنون تو شكار مرا گرفته‌اى ، آن پيامبر