السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
638
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
گفت : پروردگارم مرا امر كرده كه اين موجود را نااميد نكنم ، پس قطعهاى از ران آن پرنده را كند و آن را بسوى باز انداخت و باز آن را خورد ، دوباره به راه افتاد و اين بار به گوشت مردارى رسيد كه كرم گذاشته و بدبو شده بود ، به امر پروردگار از آن مكان گريخت و به منزل خود بازگشت . هنگام شب در خواب ديد منادى به او گفت : تو هر چه پروردگارت فرمان داده بود به انجام رساندى ، آيا مىخواهى تعبير و تأويل آن را بدانى ؟ امّا آن كوه بزرگ و سياه غضب و خشم بود ، وقتى بندهاى غضب مىكند خود را در برابر خشم ، كوچك و ناچيز مىبيند ، امّا اگر ارزش و قدرت خود را بشناسد و غضبش فرو نشيند ، عاقبت آن كوه مانند لقمهء نيكوئيست كه آن را تناول كردى . امّا آن طشت عمل صالح بود كه اگر بنده آن را مخفى و مكتوم كند خداوند آن را آشكار خواهد كرد تا آن بنده را به واسطهء عمل صالح در دنيا زينت كرده و براى او ثواب آخرت را ذخيره نمايد . امّا آن پرنده مرديست كه با نصيحتى به نزد تو مىآيد ، پس او را بپذير و نصيحت و خير خواهيش را به كار ببند . و امّا آن باز شكارى مرديست كه با حاجت و درخواستى به نزد تو مىآيد ، پس او را نااميد مگردان ، و امّا آن گوشت گنديده غيبت است كه بايد از آن فرار كنى . ( قصص راوندى ) از امام صادق ( ع ) نقل مىكند و خداوند تبارك و تعالى به يكى از انبياء بنى اسرائيل وحى نمود : من دوست دارم در قيامت تو را در جوار قدس خود ملاقات كنم ، پس در دنيا غريب و محزون و مغموم باش و مانند پرندهاى كه در دل شب از همنوعان خود مىگريزد و فقط با صاحب خود انس و الفت دارد ، از مردم بترس و به مناجات با من بپرداز . ( الكافى ) از امام باقر ( ع ) نقل مىكند : پيامبرى از انبياء بنى اسرائيل هنگام عبور از كنار جسد مردى گذشت كه زير ديوارى گرفتار شده بود و بعضى از بدنش از آن بيرون مانده بود و پرندگان به او نوك مىزدند و سگها از بدن او ارتزاق كردند ، كمى كه پيش رفت به شهرى رسيد كه در آنجا يكى از بزرگان شهر وفات يافته بود و جنازهء او را بر تختى با پوشش حرير و ديبا قرار داده و پيرامون آن چراغها افروخته بودند ، عرضه داشت : پروردگارا مىدانم كه تو پادشاه عادل هستى كه هرگز ستم نمىكنى ،