السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

559

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

لباسى از پشم و كلاهى از موى حيوان تهيّه كن ، و او چنين كرد و يحيى هم لباس را پوشيد و كلاه را بر سر گذاشت و به بيت المقدس رفت و همراه راهبان به عبادت خدا پرداخت تا آنجا كه لباس مويين گوشت بدنش را تحليل برد ، وقتى چشم او به بدنش افتاد كه تحليل رفته بود ، گريست ، خداى متعال به او وحى كرد : اى يحيى آيا براى لاغر شدن و تحليل جسمت گريه مىكنى ، قسم به عزّت و جلالم اگر از آتش دوزخ خبر داشتى هر آينه به جاى لباس بافته شده از مو لباسى آهنين مىپوشيدى ! پس يحيى آنقدر گريست كه در اثر گريه گوشت گونه‌هايش آب شد و دندانهاى آسياى او آشكار گشت ، اين مطلب به اطلاع مادرش رسيد و مادرش به نزد زكرّيا رفت و او را از وضع يحيى با خبر نمود ، زكرّيا در جمع راهبان به يحيى گفت : اى فرزند من ، تو را از درگاه الهى درخواست كردم تا روشنى چشمم باشى ، چه كسى تو را واداشته كه چنين گريه كنى ؟ يحيى گفت : پدر جان شما خودت مرا به گريستن امر نمودى ؟ زكرّيا گفت : كجا و چه موقع من به تو چنين دستورى دادم ؟ يحيى گفت : آيا شما نگفتيد ميان بهشت و دوزخ گردنه‌ايست كه هيچ كس جز گريه‌كنندگان از خشيت خدا نمىتوانند از آن عبور كنند ؟ ! زكرّيا گفت : آرى ، پس بكوش و به عبادت و خشيت حقّ بپرداز كه شأن و رتبهء تو غير از من است . پس يحيى برخاست و عبا را بر سر كشيد ، مادرش دامان او را گرفت و گفت : پسرم اجازه مىدهى با دو قطعه نمد ، دندانهايت را بپوشانم و اشكهايت را خشك كنم ، يحيى گفت : هر چه مىخواهى بكن ، پس مادرش با دو قطعه نمد در جاى گونه‌هاى او دندانهايش را پوشاند و اشكهايش را خشك كرد ، سپس آن دو نمد را فشرد و اشكها از ميان انگشتان او سرازير شد . آنگاه زكرّيا به پسر خود نگريست و سر به آسمان بلند كرد و عرضه داشت : خداوندا ، اين پسر من يحيى است و اين هم اشكهاى دو چشم اوست و تو مهربانترين مهربانانى . و به جهت روحيهء لطيف و قلب رقيقى كه يحيى داشت ، زكريّا ( ع ) هر گاه مىخواست مردم را موعظه كند به اطراف خود نظاره مىكرد و اگر يحيى را در آن جمع مىديد ، سخنى از بهشت و دوزخ بر زبان نمىآورد . روزى قصد موعظه بنى اسرائيل را داشت و يحيى كه سر خود را با عبايش پوشانده