السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
560
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
بود در جمع حضور داشت و در ميان مردم نشسته بود ، امّا زكرّيا او را نديد ، پس شروع به موعظه كرد و فرمود : دوست و حبيب من جبرئيل از خداى متعال برايم نقل كرده ، در جهنم كوهيست كه به آن ( سكران ) مىگويند ، در زير اين كوه درّه و بيابانى است كه به آن ( غضبان ) مىگويند و آن وادى از غضب خداى رحمان ، غضبناك مىشود ، در اين وادى چاهى است كه عمق آن به اندازه صد سال راه پيمودن است و در آن چاه صندوقهايى از آتش است و در آن صندوقها جعبهها و غل و زنجيرهاى آتشين قرار دارد ، در اين وقت يحيى سر بلند كرد و گفت : واى بر غفلت ما از سكران ، سپس با حالت سرگشتگى و سر افكندگى از مجلس برخاست ، زكرّيا با ديدن او مجلس را تمام كرد و به نزد مادر يحيى شتافت و به او گفت : بيم دارم يحيى از گريه و ماتم هلاك شود ، مادرش برخاست و به جستجوى او رفت ، دو جوان بنى اسرائيلى با ديدن او از علّت نگرانى وى جويا شدند و با دانستن ماجرا آنها هم براى يافتن يحيى با مادرش همراه شدند تا وقتى كه به چوپانى رسيدند ، به او گفتند : اى چوپان ، آيا جوانى با اين اوصاف نديدى ؟ چوپان گفت : نكند به دنبال يحيى هستيد ؟ مادرش گفت : آرى ، من مادر اويم ، چون در نزد او از آتش دوزخ سخن گفتهاند سرگشته و پريشان شده ، چوپان گفت : من ساعتى قبل او را در فلان موضع ديدم در حالى كه دو پاى خود را در آب فرو برده و چشم بر آسمان داشت و مىگفت : قسم به عزّت و جلالت ، اى مولاى من ، هرگز آب نمىآشامم تا وقتى كه درجه و منزلت خود را در نزد تو مشاهده كنم . مادرش به آن مكان رفت و به او نزديك شد و سر او را به سينه گرفت و او را به خدا سوگند داد كه همراه وى به منزل باز گردد و يحيى قبول كرد ، مادرش گفت : آيا مىپذيرى كه به جاى لباس مويين از لباس پشمين استفاده كنى ، چون پشم از مو نرمتر است و او چنين كرد ، سپس مادرش براى او خوراك عدس تهيّه كرد و او از آن تناول كرد و به خواب رفت و خواب سنگينى او را فرا گرفت ، بطورى كه براى نماز برنخاست ، پس در خواب ندايى شنيد : اى يحيى پسر زكرّيا ، آيا خانهاى بهتر از خانهء من و همسايهاى نيكوتر از جوار من برگزيدهاى ؟ ناگهان بيدار شد و به نماز ايستاد و عرضه داشت : پروردگارا لغزش مرا ببخش ، خدايا قسم به عزّتت در هيچ سايبانى غير از بيت المقدس منزل نمىگيرم و به مادرش گفت : لباس مويين مرا بدهيد ، دانستم كه