السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
462
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
وقتى عزادارى پادشاه تمام شد ، در بارهء كاتب سؤال كرد ، گفتند : ما نمىدانيم او كجاست ، پس از آن الياس از كوه پايين آمد و شش ماه در خانهء مادر يونس ( ع ) مخفى شد . در آن زمان يونس نوزاد بود ، سپس الياس به جاى خود مراجعت كرد ، مدّتى نگذشته بود كه يونس در هنگام شير خوارى وفات يافت و مادرش در طلب الياس به جستجو پرداخت و وقتى او را يافت ، از او خواست براى زنده شدن فرزندش دعا كند ، الياس گفت : چند روز از مرگ او مىگذرد ؟ مادر يونس گفت : اكنون هفت روز از مرگ او مىگذرد ، ولى من او را به همان حال رها كردهام و دفن نكردم ، چون خداوند به من الهام كرد كه تو را شفيع قرار دهم تا فرزندم زنده شود ، الياس همراه او به راه افتاد و هفت روز طول كشيد تا به آنجا رسيدند ، سپس الياس از خداى سبحان درخواست كرد كه يونس ( ع ) را به قدرت خود زنده كند ، به دعاى الياس و به قدرت حقّ يونس ( ع ) بعد از 14 روز زنده شد و آنگاه الياس به محلّ خود بازگشت ، و يونس از آن پس زندگانى كرد تا به چهل سالگى رسيد و خداوند او را بر قوم وى مبعوث نمود ، وَ أَرْسَلْناهُ إِلى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ [ 1 ] ، پس از گذشت هفت سال از ماجراى زنده شدن يونس و بازگشت الياس به كوه ، خداوند به الياس وحى كرد : هر چه از من مىخواهى طلب كن ، به تو خواهم داد ، الياس گفت : مرا بميران و به پدرانم ملحق نما ، چون من از عدم ايمان اين قوم احساس بغض و يأس مىكنم ، خداى تعالى فرمود : امروز روزيست كه زمين را به تو و اهل ايمان وانهادهام و قوام زمين به توست و ليكن از من هر چه بخواهى به تو خواهم داد ، الياس گفت : پروردگارا به انتقام اين هجران من از تو مىخواهم هفت سال بر آنها باران نبارى ، جز آنكه من شفاعت كنم و از تو بخواهم . به دعاى الياس هفت سال باران بر آن قوم نباريد و آنها دچار قحطى و گرسنگى شدند و مرگ و مير در ميانشان افتاد و دانستند اين وضع در اثر دعاى الياس است ، پس با زارى به نزد او رفتند و گفتند : ما مطيع تو هستيم ، الياس همراه آنها از كوه پايين آمد در حالى كه شاگردش ( يسع ) نيز همراه او بود ، آنها به نزد پادشاه رفتند ، پادشاه به الياس گفت : بنى اسرائيل را در اثر قحطى هلاك كردى !
--> [ 1 ] سوره صافات ، آيه 147 .