السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
461
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
پسر به درگاه الهى دعا كنند ، آنگاه الياس از كوه پايين آمد و گفت : خداوند مرا بسوى شما و غير شما فرستاده است ، پس رسالت و پيغام پروردگارتان را بشنويد كه مىگويد : بسوى پادشاهتان برويد بگوييد ، من اللَّه معبود شما هستم كه هيچ معبودى جز من نيست ، من معبود بنى اسرائيل هستم كه عهدهدار نفع و ضرر آنها مىباشم و تو شفاى فرزندت را از غير من طلب مىكنى ؟ ! وقتى مردم به نزد پادشاه رفتند و وحى الهى او را به او ابلاغ كردند ، سرشار از خشم و غضب شد و به آنها گفت : چه چيزى مانع از كشتن او شد ؟ الياس دشمن من است ، آنها گفتند : او ترس و وحشتى در قلوب ما افكند ، آن وقت پادشاه پنجاه نفر از قوم خود را برگزيد و به آنها سفارش كرد كه الياس را با حيله و نيرنگ بفريبند و به او بگويند : ما به تو ايمان خواهيم آورد . پس آن پنجاه نفر به كوهى كه الياس در آنجا بود رفتند و صدا كردند : اى پيامبر خدا خود را براى ما آشكار كن ! ما به تو ايمان خواهيم آورد ، الياس كه به ايمان آنها علاقهمند بود به درگاه الهى عرضه داشت : خداوندا اگر اينها در گفتهء خود صادقند ، به من اجازه بده به نزد آنها بروم و اگر دروغ مىگويند ، با آتشى آنها را نابود كن ، هنوز كلام الياس به پايان نرسيده بود كه آتشى بسوى آن جماعت آمد و آنها را سوزاند ، وقتى اين خبر به پادشاه رسيد ، خشم و غضبش شدّت گرفت . آنگاه كاتب همسرش را كه فردى مؤمن و حكيم بود به همراه جمعى به دامنهء كوه فرستاد و به او گفت : به تحقيق ما توبه كردهايم ، به الياس بگو به سوى ما باز گردد و مطابق رضاى الهى ما را امر و نهى كند ، و ما را از عبادت بتها منع نمايد ، كاتب و همراهان او به دامنهء كوه رفتند و فرياد كرده و الياس را صدا زدند ، خداوند به الياس وحى كرد : اين بنده صالح برادر ايمانى توست به نزد او برو و با او مصافحه كن ، وقتى الياس به نزد او آمد ، كاتب مؤمن به او گفت : اين پادشاه طاغى مرا بسوى تو فرستاده ، من تو را به نزد او ببرم و بيم دارم اگر همراه من نيايى مرا به قتل برساند ، در اين وقت خداوند عزّ و جلّ به الياس وحى كرد : همه اين كارها و حيلهها براى آنست كه پادشاه مىخواهد تو را يافته و بكشد ، من او را با مرگ فرزندش سرگرم مىكنم تا به اين كاتب مؤمن تعرّضى نكند ، لذا وقتى كه آنها از كوه پايين آمدند ، ديدند پسر پادشاه وفات يافته و الياس هم سالم و ايمن در كوه باقى ماند .