السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

451

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

چهارم بازگشت ، غلام به درون خانه رفت و صاحب خانه را از ماجرا با خبر كرد ، امّا صاحب خانه از بابت اين دروغ غلام خود را سرزنش نكرد و هيچ كدام از آنها از بازگشت دوست چهارمى ناراحت نشدند و به صحبت و گفتگوى خود ادامه دادند ، فردا وقتى نفر چهارم كه از نظر وضع مالى پايينتر از ديگران بود به آنها رسيد ، آن سه نفر براى اينكه او را خوار كنند به او سلام كردند ، امّا ابدا صحبتى از ديروز به ميان نياوردند و از او معذرت خواهى نكردند و به راه خود ادامه دادند ، پس از چند لحظه ابرى را ديدند كه بر آنها سايه افكند و پنداشتند حامل باران است و خوشحال شدند ، امّا از ابر ندا رسيد كه اى آتش آنان را در برگير ، من جبرئيل فرستاده خدا هستم ، ناگهان آتشى از درون ابر زبانه كشيد و آن سه نفر را خاكستر كرد و نفر چهارم وحشت زده بر جاى ماند ، چون علّت نزول بلا بر آن سه نفر را نمىدانست ، آن وقت به شهر بازگشت و چون به يوشع بن نون رسيد ، ماجرا را براى او بازگو كرد ، يوشع گفت : خداوند تعالى به دليل عملى كه با تو انجام دادند بر آنها خشم گرفت ، او گفت : مگر آنها چه كردند ؟ يوشع ماجراى ديروز را براى او گفت ، آن مرد گفت : من از آنها در گذشتم و آنها را عفو كردم ، يوشع گفت : اگر اين عفو تو قبل از نزول عذاب بود ، براى آنها سودى داشت ، امّا اكنون كار از كار گذشته ، امّا شايد براى آخرت آنها مفيد باشد و خداوند به جهت عفو تو از آنها درگذرد .